این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.
https://www.elmeservat.com/fa/wp-content/uploads/2020/06/abasmanesh.gif8001020گروه تحقیقاتی عباسمنش/fa/wp-content/uploads/2015/12/logo-with-title-340x85.pngگروه تحقیقاتی عباسمنش2020-06-29 09:02:332025-02-25 08:05:08سریال زندگی در بهشت | قسمت 38
262نظر
توجه
اگر میخواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، میتوانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.
سلام به همگروه های دوست داشتنی خودم، یه سوال دارم ازتون،خیلی وقت نیست تو مدار شما هستم. وقتی فیلمها را میبینم یا مطلبی را میخونم ناخودآگاه گریه م میگیره، دلیلش برام نامفهوم، راهنماییم کنید لطفا
خداروشاکرم ازشما که من روشریک لحظات زیبای زندگی خودمیکنید وباجملات هدایت شده احساس آرامش درونی ازاین راه زیبا این مدار قدرت مند به من میبخشید شادباشیدودوستتان دارم 🙏
حرف زیادی ندارم. ولی نتونستم بعد از دیدن این قسمت سریال زندگی در بهشت هیچ عکسالعملی از خودم نشون ندم و همینطور بیتفاوت بگذرم.
فقط اومدم بگم که عاشقتون هستم. تحسینتون میکنم. و از دیدن این قسمت سریال خیلی خیلی لذت بردم. کِیف کردم. ظاهراً یک فیلم ساده بود از ماهیگیری، آتیش درست کردن و همین کارهای معمول.
ولی این نگاه قشنگ و ناب و پر از عشق شما آدم رو مسحور خودش میکنه. دوستتون دارم. عاشقتونم. تحسینتون میکنم. و ازتون بسیار ممنونم.
سلام امیدوارم حالت خوب باشه و در بهترین فرکانس حال خوب باشی مریم خانوم و استاد خوبم
من ای دیالوگ((هیچکدوم از ما مسعول سرگرم کردن دیگران نیستیم حالا یا میخاد فرزند ویا مهمون من باشد و اگر ما داریم باهم وقت میگذرونیم به این دلیل نیست که ما خودمون رو مسعول میدونیم که به دیگران خوشبگذره بلکه به این دلیل است که ما از بودن با همدیگه و از داشتن اون تجربه باهمدیگه داریم لذت میبریم و این نگاه باعث میشه که آدم با خودش به صلح برسه، ووقتی داره یه وقت و زمانی رو با یک فردی میگذرونه حالا اون فرد یا بچه ات یا مهمون یا هرکسی دیگه
این نگاه سرزنش گر رو نداره که من بخاطر که با این آدم مجبورم وقت بگذرونم از یک سری کارهام موندم و باعث میشه که نه اون لحظه ای که اونجا و وقتی که داره اونجا سپری میکنه بهش خوش بگذره ونه بتونه فرصت داشته باشه تمرکزش رو کاری که بایدانجام بده بزاره در نتیجه همش در لحظه زندگی میکنه)) رو خیلی به دلم نشست همیشه وقتی مهمون گیرمون میومد ازشون بیزار بودم چون با خودم در صلح نبودم عزت نفس نداشتم فک میکردم باید ی کاری کنم که ازشون خوش بگذره وچون خیلی هم موفق نبودم از مهمون بدم میومد والان با این آگاهی های ناب فهمیدم که من باید با خودم در صلح باشم من مسعول سرگرم کردن دیگران نیستم وحتی مهمونی هم میرفتیم فک میکردم میزبان باید منو خوشحال کنه یا اون تفریح رو برام لذتبخش کنه الان فهمیدم چرا وقتی میریم تفریح چرا خیلی بهم خوش نمیگذره الان فهمیدم چرا از مهمون بدم میاد
ممنونم از خانم شایسته عزیز با این آگاهی ها چقدر دنیا رو جای خوبی برای من کردین
اقا من یک چیزی رو دقت کردم که برام خیلی جالبه اونم اینه که در حین دیدن این فایل ها گاهی وقتها االبته تقریبن ناخوداگاه از بالا و از جایگاه اگاهی میام ب خودم نگاه میکنم متوجه میشم که نیشم تا بناگوش بازه و دارم حسابی ذوق میکنم از دیدن سریالهای زندگی در بهشت مخصوصن این قسمت من رو خیلی به شوق اورد و اشک از چشمام جاری شد وقتی این صمیمت و به قول مریم خانم در صلح بودن اعضای خانواده و همکاری شون رو باهم دیدم واقعن لذت بردم. متشکرم از مریم جان بابت اگاهی های نابی که از توضیحات خوبت درکنار تصویربرداری برای ما میدی.
راستی من و همسرم ظرف یک هفته است که با دو خانواده ی دیگه از دوستان همسرم تابحال دوبار رفت و امد کردیم یبار رفتیم خونه شون یکبار دبگه هم رفتیم پیک نیک به فاصله ی سه روز فقط و فوق العادهههههههههههه خوش گذشت بمن.
اخه توی این 4سال زندگی مشترک این اولین بار بود که چنین تجربه ای رو داشتم. و یه حسی بهم میگه تاثیر فایلای زندگی در بهشته. چون واقعن ذوق میکنم از دیدن این دورهمیا و خوش گذرونی با دوستان
این اولین دیدگاهم تو سال ۱۴۰۱ هست،دیروز خیلی یه دفعه دلم برای سریال زندگی دربهشت قسمت های اولیه اش تنگ شد،واسه همین قسمت هایی که مهمون میومد پارادایس و …
انگار دلم مهمونی میخواست،دلم مهمون میخواست،دلم اون سالهایی رو میخواست که همه دور هم جمع میشدیم اون موقعه ها که خونه ها حیاط داشت واکثرا ویلایی بود بزرگ بود خواهر برادرها و همسرانشون وبچه هاشون وپدربزرگ ومادربزرگ ها همه به هربهانه ای دور هم جمع میشدن کلی کیف میکردن شبو کنارهم می موندن قطاری تو پذیرایی یا ایون رختخواب پهن میکردن ومیخوابیدن،واسه اون وقتایی که همه کنار هم خوش بودن وانگار میدونستن زندگی همون لحظه هاست همون روزها وشبهاست همون سالهاست وبا شادی کردن وراضی بودن انگاری شکر خدارو همه جوره به جا میاوردن،باهم غذا درست میکردن باهم ظرفهارو میشستن باهم خونه ای که توش مهمون بودن رو تمیز ومرتب میکردن وبچه ها با کلی ذوق وشادی بدون ترس از سروصدا باهم بازی میکردن وهمسایه از شنیدن صدای مهمونهای همسایه حس خوب داشت ومیگفت خدارو شکر بچه های فلانی مهمون خونه مامان وباباشون هستند این چندروز الهی که خوش باشن….
اما حالا چی؟! همه خونه ها آپارتمانی، فضاها کوچیک، خواهر برادرها وهمسرانشون وبچه هاشون اکثر باهم مشکل دارن ویا اصلا دیدو بازدید هم نمیرن خصوصا الان که عید هست یا این بیماری که دوساله اومده بهونه میکنن یا باهم شدیدا اختلاف نظر دارن یا اصلا حوصله دیدن همو ندارن،تفلک بچه ها هم که یا باگوشی وتبلت کنج خونه گیر افتادن ودنیای قشنگ بازبگوشی رو به دنیای مجازی باختن،یا اینکه اگه توفیق دست بده خونه یکی از اقوام برن انقدبزرگترها میگن ساکت شلوغ نکنید سروصدا نکنید اروم بازی کنید که صدای همسایه ها در نیاد تمام ذوق وشوق لحظه های باهم بودن رو از دست دادن…
چقد حس خوبیه هربار می بینم مریم جان مهمون دارن یا کارهایی دارن که باید علاوه بر کارهای شخصی یا روزمره خودشون انجام بدن اون حس سرزندگی وشوق وشادی در لحظه رو همیشه تو خودشون دارن..
من چون بچه روستا بودم تو بچگیهام وبعدها ۲۰ سال توتهران زندگی کردم وحالا باز دوساله که برگشتم گیلان تواین استان پراز حس خوب وزیبایی وعشق وآرامش وبرکت و…
قشنگ زندگی کردن تو طبیعت و جنگل ودریا و دشت و نزدیک بدون به حیوانات رو وکاشتن گل وگیاه و داشتن حیوانات خانگی وماهیگری و ….درک میکنم باتمام وجودم حسش میکنم،میدونم چه حال خوبی داره، اما اما چی بگم که الان در حال حاضر باوجود بودن تواین منطقه به این زیبایی ونزدیک بودن به خانوادم هیچکدوم از اون لذت هارو تجربه نمی کنم😔
یعنی میخوام تجربه کنم اما مثل قدیم حسش موندگار نیست، میخوام اعتراف کنم اینجا وتو این لحظه که از وقتی باهمسرم وبچه هام اومدیم رشت ومن به لطف خدا وارد سایت استادشدم وشدیدا شروع کردم رو خودم کار کنم اولش همه چیز بهم ریخت، چون من هم مثل خیلی از دوستان مثل استاد عباسمنش عزیز در اوایل آشنایی با قانون حس کردم باید همه چیز زود تغییر کنه خیلی زود رفتارم افکارم وگفتارم تغییر کرد وتوقع داشتم همسرم هم قانون رو بفهمه ودرک کنه،مثل من اما متاسفانه چون تغییرات مثبت زیادی اونموقعه نکرده بودم هنوز بیشتر مورد اتهام قرار گرفتم تا اینکه دیده بشم همسرم مدام منو کنترل میکرد ومیگفت آهان توکه الان داری خودت کار میکنی توکه ادعا میکنی قانون اینه واونه پس چرا الان این حرفو زدی چرا اینکارو کردی، خلاصه کنم همسرم همونطور که تا کامنتهای قبلیم گفته بودم ازدواج دوم جفتمون بود،وهر کدوم از ما یه پسر داشتیم که باهم ازدواج کردیم ایشون جداشده بود از همسرش ومن همسرم به رحمت خدا رفته بود…وقتی بعد دوسال از ازدواجمون به خاطر دخالتهای خانوادشون ویه سری مسائل مربوط به زندگی گذشتشون پیشنهاد دادم که مهاجرت کنیم از تهران وبیایم رشت،ایشونم با اونهمه وابستگی به تهران وخانوادش اومدن دقیقا همون اوایل اومدنمون به رشت من با کانال تلگرام وبعدسایت استاد عزیزمون آشنا شدم،انگار همه چیز دست به دست هم داد من مهاجرتم به شهر خودم وتغییر باورها وعقاید و افکار وگفتار ورفتارم وکلا زندگیم باهم اتفاق بیفته فقط خدا میدونه که من چقدر تغییر مثبت داشتم ودارم، اما نمیدونم چرا یعنی هنوز حکمت این موضوع رو نمیدونم واز خدا میخوام برام واضح وروشن کنه که چرا همسرم سرسوزن نخواست که از این مهاجرت عالی وشرایط عالی استفاده درست کنه ولذت ببره وشاکر خداوند باشه..وتومدت کمی کلا فرکانسهای ما به شدت تغییر کرد وایشون برگشت تهران با پسرخودشون اونم به خونه پدری!!!! ومن وپسرم موندیم رشت، اینارو گفتم که داستان زندگیم مشخص باشه وقتی از تغییراتم میگم اول به خودم بعد به شما عزیزان دلم واستاد عزیزم…
دقیقا زندگیم کنفیکون شد،از نظر من همه چیز نرماله من آرامش خاصی دارم چندین داستان وغصه برای کودکان نوشتم دو کتاب درمعنوی ویه کتاب در مورد قانون نوشتم که انشالله به لطف خدا در بهترین شرایط به امیدخودش چاپشون میکنم،رابطم با پسرم عالیه،وحسم اکثر مواقع خوبه وعالیه…اما همه ی اینهارو گفتم که بگم گاهی بدجور دلم میگیره،وخودمو سرزنش میکنم ومیگم کاشکی میدونستم یعنی سعی میکردم که قانون رو برای خودم نگهدارم ونخوام که همسرم هم مثل من به سرعت تغییر کنه یا اصلا کاش بهش هیچی در مورد قانون نمی گفتم و خودم درون خودم …خودم رو تغییر میدادم،همسرم اصلا قانون رو قبول نداشت متاسفانه تغییرات من سکوت من ارامش من خونسردی من ملایم شدن من ایشون رو به وحشت انداخته بود حس میکرد دارم نقش بازی میکنم که بگم همه چیز عالیه ولی ایشون از زمین وزمان وادمها وخدا همیشه گله داشت خصوصا وقتی اومد به قول خودشون تو غربت،حالا انگار مهاجرت خارج از کشور داشت کلا ۴ ساعت از رشت تاتهران فاصله است😀😀😀خلاصه جونم براتون بگه،حالا این حس گاهی اذییتم میکنه،من تمرکزم روی خودمه،اما خانوادم گله دارن همش این چه زندگیه زن وشوهر از هم جدا زندگی میکنید،ایشونم کلا تو فرکانس خودشون موندن…انگار تو یه بلاتکلیفی هستم!! توبهشتم دارم حال میکنم با این حس خوبم با این تغییراتم اما یه دفعه تودلم خالی میشه،اینکه من واقعا از طلاق وجدایی می ترسم خصوصا که ازدواج دومم هست!
اما قانون میگه استاد عباسمنش عزیزم میگن به قانون آفرینش جهان اعتماد کنم به خداوند وبرنامه ریزیهاش اعتماد کنم، وقتی من تو فرکانس شادی وشکرگزاری ومثبتی هستم حتما اتفاقات خوبی برام خواهد افتاد،قانون میگه ارتعاش مثبت احساس خوب یعنی اتفاق خوب، ومن اینو باتمام وجودم باور دارم،اما این نجواهای ذهنم گاهی منو میترسونه، بهم میگخ بابا داشتی زندگیتو میکردی،چیکار داشتی که تغییر کنی،حالا دیدی همسرت ازت دور شده،خیلی از اطرافیانت دیگه دورت نیستن چون هی میگی باهات هم فرکانس نیستن،دیدی داری تنها میشی، دیدی ال شد دیدی بل شد، باز من میگم تغییر شهامت میخواد،خدا به شجاعان پاداش میده، تونباید همرنگ جماعت باشی چون تو حالا اون خدایی رو شناختی که به قانونش اعتماد داری، هر روز کتابش رو باعشق میخونی و دیگه مثل گذشته ات یه آدم خواب زده ونااگاه نیستی که باری به هرجهت زندگی کنی…
کامنتم طولانی شد،نمیدونم حسی بهم گفت که بیام احساساتم رو به شماها که درکم میکنید بگم،اینجا بنویسم وبگم دقیقا الان چندین ماهه نزدیک یکساله که تو وجودم یه خونه تکونی شروع شده یه گردوخاکی بلند شده همه چیز دکورش داره تو ذهن وقلب واحساسم تغییر میکنه گیجم شادم خسته میشم باز ذوق میکنم وقتی به اخرش که همه چیز عالی میشه فکر میکنم وباز ادامه میدم تا این خونه تکونی باورهام واعتقاداتم واحساساتم پاک وروشن وزیبا وشفاف بشه وهمه چیز سرجای خودش به بهترین شکل قرار بگیره…انشالله به لطف الله مهربان..
خدارو شکر میکنم که اگه خوبم وحال دلم خوبه اینجام تواین سایت واگه حالم بدمیشه وذهنم قاطی میکنه باز میام اینجا تواین سایت جاییکه نعمت وبرکت خوب بودن پاک بودن درست بودن وخداگونه زندگی کردن هرلحظه جاری وساری هست به لطف خداوند ازطریق استاد عباسمنش عزیزم ودوستان خوبم در اینجا..
از خداوند برای خودم مداومت وصبر وشکیبایی واعتماد وایمان وتوکل وتوحید ابراهیم گونه از خداوند خواستارم …
وبرای شماواستادعزیزم سلامتی وسعادت وثروت در دنیا واخرت…آمین
واقعا تحسین میکنم این خانواده دوست داشتنی و شاد رو که همچین رابطه ای رو با هم دارن.
واقعا تحسین می کنم این مادر مهربون و دانا رو که انقدر خوب با وجود ۴ تا پسر تونسته درست و عالی تربیت شون کنه. باهاشون همچین رابطه ی دوستانه ای رو بسازه.
چقدر قشنگ برای بچه ها مشخص کرده که چقدر می تونن با گوشی بازی کنن.
پدر این خانواده چقدر طنز و شوخ و مهربون هست. چقدر باعث شادی و خنده همه میشه.
چه جالب که این برادر ها یک بار هم با هم بحث و جدال نکردن و دائم با هم خوش گذروندن.
خدایاشکرت
هر کس این رو یاد گرفته که فقط خودش باید عامل شاد شدن خودش باشه و با خودش لذت ببره و منتظر دیگران نباشه و در واقع از کسی توقع نداشته باشه. این موضوع باعث شد انقدررررررر به این خانواده خوش بگذره و حتی یک بار هم کسی از دست کسی ناراحت یا عصبانی نشه.
صادقانه بخام بگم اولش که دیدم مهمون دارید و انگلیسی صحبت میکنن گفتم این قسمت ها رو نبینم چون چیزی متوجه نمیشم ولی یه حسی درونم میگفت نگاه کن اصلا حس خوبی. نسبت به این خانواده داشتم سری اولی که این سریال رودیدم فقط در این حد بود که ببینم چقدر قشنگ لذت میبرن ولی این سری خیلی متفاوت ،نگاهم تغییرکرد به مهمونی ومهمون ها
فهمیدم از دل همه ی آدم ها میتونم کلی درس بکشم بیرون برای درک بهتر قوانین
چه نکته خوبی رو گفتید مریم جون که ما مسئول خوشحال کردن دیگران نیستیم و اگر داریم وقت میگذرونیم برای اینه که درکنار هم لذت ببریم ،من خیلی وقتا که مهمون دارم به کارام نمیرسم بنابراین همیشه مهمونی دادن و حتی رفتن برام یه کار سخت شده چون فک میکردم که باید تو مهمونی همهی حواسم به مهمون باشه وکاری کنم بهش خوش بگذره البته این یکی از پاشنه آشیل هام هست و به این راحتی وزودی نمیتونم حلشکنم ولی قدم که میتونم بردارم
این خانواده آنقدر هر کاری رو برای خودشون لذت بخش کردم برای بچه ها هم تکرار شده و به صورت یه الگو براشون در اومده وقتی به رفتار خودمون نگاه میکنم و میبینم که همش از بچه هامون توقع داریم پرفکت باشن و اونحورکه ما میحاییم باشن از خودم میپرسم آیا من خودمم همونطور رفتار میکنم
همین مدت کوتاهی که توجه ام رو روی نکات مثبت میزارم تغییر رو در پسرم دارم میبینم و خدا رو هزار بار شکر میکنم که توی این مسیر قرار گرفتم
چقدر توی این خانواده همکاری داره موج میزند و با چه دقتی دارن رختخواب ها رو آماده میکنن ،توی ایران و به نظرم بیشتر خانواده ها مادر رو مسیول این کار میدونن و من همیشه فک میکردم وااای من اصلا نمیتونم 4 تا بچه داشته باشم چون تمام مسیولیت ها با من هست و بار زیادی رو دوشم میشه ولی الان میبینم این مادر چقدر خوب بچه ها اونم 4 تا پسر رومدیریت کرده که هرکدام کار خودشون رو انجام میدن پدر کنار هم لذت میبرن
و در آخر اون کار فان پدر خانواده که واقعاا از ته دل خندیدم و لذت بردم
الله اکبر از این تغییر باور ها چ میکنه این سایت الهی صد هزار کرتبخ شکرت بایت نعمت بودن این سایت در زندگیم گنج زندگیه من این سایته حس و حال و فرکانس خوب مخفیی ک در قلبم ایجاد نیکنه کی گفته بچه اوردن ینی مدام گلنگ بچه باشی ببریش تفریح و از خودت بزنی؟؟ کر گفته مدام بچت اویزونته و مزاحمته و نمیزاره ب زندگیت برسی؟چرا اینطرز تفکر ؟از کجا میاد؟چرا قکر میکنیم بچه بنی گرفتاری و درد سر بچه مساویه با تموم شدن خوشی های دونفره ی ازدواج و فدا کردن خودت برای بچت و تمام زندگیت بچت شدن ؟ادم باید زندگیخ خودش رو داشته باشه این بچست ک ب زندگیش اضافه شده اصل طی کردن مسیر زندگیه خودته بچه گوشه ای اژ مسیر اضافه شده ن اینکه مسیر زندگی خودت تموم بشه زندگیت بشه بچه فقط بعد دنیا اومدنش میشه میشه بچع شادی بیشتر برات بیاره میشه بچه تو رو ب خدا نزدیک تر کنه میشه بچه قلبت رو باز کنه ارامش بیشتر رو عشق بیشتر رو تجربه کنی اره میشه با اسایش و فراغ خاطر بچه دار شد میشه با بودن بچه سفر رفت و تفریح کرد مع العسر یسرا همراه با این الگو هایی ک در سختی زندگی میکنن با بچه هستند که ب اسانی و راحتی دارن زندگی مسکنن با بچه.
الهی و ربی ازت ممنونم بابت حضور این سایت در زندگیم بابت حس کردنه احساس واقعیه زندگی در قلبم اونی ک همیشه حس میکردم تعریف واقعیه زندگیه خدایا ازت ممنونم ک قلب ما ادم ها همه چیز رو میدونه و به حق ترین چیز روی این زمینه الهی دوست ساکت من تز تو ممنونم ،
سلام به همگروه های دوست داشتنی خودم، یه سوال دارم ازتون،خیلی وقت نیست تو مدار شما هستم. وقتی فیلمها را میبینم یا مطلبی را میخونم ناخودآگاه گریه م میگیره، دلیلش برام نامفهوم، راهنماییم کنید لطفا
خداروشاکرم ازشما که من روشریک لحظات زیبای زندگی خودمیکنید وباجملات هدایت شده احساس آرامش درونی ازاین راه زیبا این مدار قدرت مند به من میبخشید شادباشیدودوستتان دارم 🙏
خدایا شکرت. شکرت که هدایتم کردی این همه زیبایی رو ببینم و صدای مریم عزیزم رو بشنوم.
سلام به همه عزیزان دستاندرکار سایت. سلام به مریم عزیز دلم و استاد خوبم.
مریم بینظیر و نازنین، مریم دوستداشتنی و عزیز. برای توصیف شما فقط یک کلمه میتونم بگم: عشق، عشق.
تحسینتون میکنم. شما چقدر زیبا هستید. چقدر بزرگید. چقدر نگاهتون متعالیه.
حرف زیادی ندارم. ولی نتونستم بعد از دیدن این قسمت سریال زندگی در بهشت هیچ عکسالعملی از خودم نشون ندم و همینطور بیتفاوت بگذرم.
فقط اومدم بگم که عاشقتون هستم. تحسینتون میکنم. و از دیدن این قسمت سریال خیلی خیلی لذت بردم. کِیف کردم. ظاهراً یک فیلم ساده بود از ماهیگیری، آتیش درست کردن و همین کارهای معمول.
ولی این نگاه قشنگ و ناب و پر از عشق شما آدم رو مسحور خودش میکنه. دوستتون دارم. عاشقتونم. تحسینتون میکنم. و ازتون بسیار ممنونم.
سلام امیدوارم حالت خوب باشه و در بهترین فرکانس حال خوب باشی مریم خانوم و استاد خوبم
من ای دیالوگ((هیچکدوم از ما مسعول سرگرم کردن دیگران نیستیم حالا یا میخاد فرزند ویا مهمون من باشد و اگر ما داریم باهم وقت میگذرونیم به این دلیل نیست که ما خودمون رو مسعول میدونیم که به دیگران خوشبگذره بلکه به این دلیل است که ما از بودن با همدیگه و از داشتن اون تجربه باهمدیگه داریم لذت میبریم و این نگاه باعث میشه که آدم با خودش به صلح برسه، ووقتی داره یه وقت و زمانی رو با یک فردی میگذرونه حالا اون فرد یا بچه ات یا مهمون یا هرکسی دیگه
این نگاه سرزنش گر رو نداره که من بخاطر که با این آدم مجبورم وقت بگذرونم از یک سری کارهام موندم و باعث میشه که نه اون لحظه ای که اونجا و وقتی که داره اونجا سپری میکنه بهش خوش بگذره ونه بتونه فرصت داشته باشه تمرکزش رو کاری که بایدانجام بده بزاره در نتیجه همش در لحظه زندگی میکنه)) رو خیلی به دلم نشست همیشه وقتی مهمون گیرمون میومد ازشون بیزار بودم چون با خودم در صلح نبودم عزت نفس نداشتم فک میکردم باید ی کاری کنم که ازشون خوش بگذره وچون خیلی هم موفق نبودم از مهمون بدم میومد والان با این آگاهی های ناب فهمیدم که من باید با خودم در صلح باشم من مسعول سرگرم کردن دیگران نیستم وحتی مهمونی هم میرفتیم فک میکردم میزبان باید منو خوشحال کنه یا اون تفریح رو برام لذتبخش کنه الان فهمیدم چرا وقتی میریم تفریح چرا خیلی بهم خوش نمیگذره الان فهمیدم چرا از مهمون بدم میاد
ممنونم از خانم شایسته عزیز با این آگاهی ها چقدر دنیا رو جای خوبی برای من کردین
ممنونم
به نام خداوند استجابت کننده
استاد عزیزم ،مریم جانِ دوست داشتنی و خانواده عزیزم سلام
مدت زیادی هست که عضو سایت شدم اما متاسفانه خیلی قوانین رو جدی نگرفتم
مدت کوتاهی هست ک خودم رو از حواشی دور کردم و بصورت تمرکزی
از لحظه ای که بیدار میشوم
دارم رو قوانین کار میکنم و
ورودی هام رو کنترل میکنم
و تو همین مدت کم واقعا هر روز دارم پیشرفت خودم رو به چشم میبینم و قدر دان و سپاس گذار حضور پر مهر پروردگارم در زندگیم هستم
خدایا شکرت
خدایا شکرت
خدایا شکرت
که مرا به این مسیر شگفت انگیز هدایت کردی
تا با دستان پر مهرت روی زمین آشنا شوم
و زندگیم را متحول کنم
مدتی هست که بصورت تمرکزی سریال زندگی در بهشت رو تماشا میکنم واقعا توجهم ب خوبی ها و زیبایی هابیشتر شده
و الان ک قسمت ۳۸رو دیدم
و درس هایی ک از این قسمت درک کردم
و صحبت های خانم شایسته عزیز در مورد در صلح بودن با خود
و تماشای خانواده راسل دوست داشتنی
واقعا دلم خواست که رد پا از خودم ب جای بذارم
چون مطمئنم ک در این مسیر بهترین ها قسمتم میشه
و نمیخام فراموش کنم ک از کجا شروع کردم
خدا بهتون سلامتی و برکت بده تا همیشه
ما رو در دیدن زیبایی های بهشتتون و شخصیت های زیبا و شگفت انگیزهتون سهیم کنید
بی نهایت از پروردگارم سپاس گذارم
که هر لحظه منو هدایت میکنه
ممنونم از شما که دید من رو ب جهان باز تر کردید
من روزانه با تماشای ۲-۳قسمت از سریال
هر روز و هر لحظه بیشتر به صلح با خودم میرسم
و از این بابت بینهایت سپاس گذار الله هدایتگرم هستم
این اولین کامنت من هست و دوست داشتم احساس فوق العاده ای ک اکنون دارم با شما به اشتراک بگذارم
از اعماق قلبم شاد هستم ک شما رو کنار خودم
دارم
به امید موفقیت هممون
بدرود
سلام سلام.
اقا من یک چیزی رو دقت کردم که برام خیلی جالبه اونم اینه که در حین دیدن این فایل ها گاهی وقتها االبته تقریبن ناخوداگاه از بالا و از جایگاه اگاهی میام ب خودم نگاه میکنم متوجه میشم که نیشم تا بناگوش بازه و دارم حسابی ذوق میکنم از دیدن سریالهای زندگی در بهشت مخصوصن این قسمت من رو خیلی به شوق اورد و اشک از چشمام جاری شد وقتی این صمیمت و به قول مریم خانم در صلح بودن اعضای خانواده و همکاری شون رو باهم دیدم واقعن لذت بردم. متشکرم از مریم جان بابت اگاهی های نابی که از توضیحات خوبت درکنار تصویربرداری برای ما میدی.
راستی من و همسرم ظرف یک هفته است که با دو خانواده ی دیگه از دوستان همسرم تابحال دوبار رفت و امد کردیم یبار رفتیم خونه شون یکبار دبگه هم رفتیم پیک نیک به فاصله ی سه روز فقط و فوق العادهههههههههههه خوش گذشت بمن.
اخه توی این 4سال زندگی مشترک این اولین بار بود که چنین تجربه ای رو داشتم. و یه حسی بهم میگه تاثیر فایلای زندگی در بهشته. چون واقعن ذوق میکنم از دیدن این دورهمیا و خوش گذرونی با دوستان
شاد باشید
سلام به استاد عزیزم ومریم بانوی عزیز
سلام به همه دوستان هم فرکانسی ام در این سایت..
این اولین دیدگاهم تو سال ۱۴۰۱ هست،دیروز خیلی یه دفعه دلم برای سریال زندگی دربهشت قسمت های اولیه اش تنگ شد،واسه همین قسمت هایی که مهمون میومد پارادایس و …
انگار دلم مهمونی میخواست،دلم مهمون میخواست،دلم اون سالهایی رو میخواست که همه دور هم جمع میشدیم اون موقعه ها که خونه ها حیاط داشت واکثرا ویلایی بود بزرگ بود خواهر برادرها و همسرانشون وبچه هاشون وپدربزرگ ومادربزرگ ها همه به هربهانه ای دور هم جمع میشدن کلی کیف میکردن شبو کنارهم می موندن قطاری تو پذیرایی یا ایون رختخواب پهن میکردن ومیخوابیدن،واسه اون وقتایی که همه کنار هم خوش بودن وانگار میدونستن زندگی همون لحظه هاست همون روزها وشبهاست همون سالهاست وبا شادی کردن وراضی بودن انگاری شکر خدارو همه جوره به جا میاوردن،باهم غذا درست میکردن باهم ظرفهارو میشستن باهم خونه ای که توش مهمون بودن رو تمیز ومرتب میکردن وبچه ها با کلی ذوق وشادی بدون ترس از سروصدا باهم بازی میکردن وهمسایه از شنیدن صدای مهمونهای همسایه حس خوب داشت ومیگفت خدارو شکر بچه های فلانی مهمون خونه مامان وباباشون هستند این چندروز الهی که خوش باشن….
اما حالا چی؟! همه خونه ها آپارتمانی، فضاها کوچیک، خواهر برادرها وهمسرانشون وبچه هاشون اکثر باهم مشکل دارن ویا اصلا دیدو بازدید هم نمیرن خصوصا الان که عید هست یا این بیماری که دوساله اومده بهونه میکنن یا باهم شدیدا اختلاف نظر دارن یا اصلا حوصله دیدن همو ندارن،تفلک بچه ها هم که یا باگوشی وتبلت کنج خونه گیر افتادن ودنیای قشنگ بازبگوشی رو به دنیای مجازی باختن،یا اینکه اگه توفیق دست بده خونه یکی از اقوام برن انقدبزرگترها میگن ساکت شلوغ نکنید سروصدا نکنید اروم بازی کنید که صدای همسایه ها در نیاد تمام ذوق وشوق لحظه های باهم بودن رو از دست دادن…
چقد حس خوبیه هربار می بینم مریم جان مهمون دارن یا کارهایی دارن که باید علاوه بر کارهای شخصی یا روزمره خودشون انجام بدن اون حس سرزندگی وشوق وشادی در لحظه رو همیشه تو خودشون دارن..
من چون بچه روستا بودم تو بچگیهام وبعدها ۲۰ سال توتهران زندگی کردم وحالا باز دوساله که برگشتم گیلان تواین استان پراز حس خوب وزیبایی وعشق وآرامش وبرکت و…
قشنگ زندگی کردن تو طبیعت و جنگل ودریا و دشت و نزدیک بدون به حیوانات رو وکاشتن گل وگیاه و داشتن حیوانات خانگی وماهیگری و ….درک میکنم باتمام وجودم حسش میکنم،میدونم چه حال خوبی داره، اما اما چی بگم که الان در حال حاضر باوجود بودن تواین منطقه به این زیبایی ونزدیک بودن به خانوادم هیچکدوم از اون لذت هارو تجربه نمی کنم😔
یعنی میخوام تجربه کنم اما مثل قدیم حسش موندگار نیست، میخوام اعتراف کنم اینجا وتو این لحظه که از وقتی باهمسرم وبچه هام اومدیم رشت ومن به لطف خدا وارد سایت استادشدم وشدیدا شروع کردم رو خودم کار کنم اولش همه چیز بهم ریخت، چون من هم مثل خیلی از دوستان مثل استاد عباسمنش عزیز در اوایل آشنایی با قانون حس کردم باید همه چیز زود تغییر کنه خیلی زود رفتارم افکارم وگفتارم تغییر کرد وتوقع داشتم همسرم هم قانون رو بفهمه ودرک کنه،مثل من اما متاسفانه چون تغییرات مثبت زیادی اونموقعه نکرده بودم هنوز بیشتر مورد اتهام قرار گرفتم تا اینکه دیده بشم همسرم مدام منو کنترل میکرد ومیگفت آهان توکه الان داری خودت کار میکنی توکه ادعا میکنی قانون اینه واونه پس چرا الان این حرفو زدی چرا اینکارو کردی، خلاصه کنم همسرم همونطور که تا کامنتهای قبلیم گفته بودم ازدواج دوم جفتمون بود،وهر کدوم از ما یه پسر داشتیم که باهم ازدواج کردیم ایشون جداشده بود از همسرش ومن همسرم به رحمت خدا رفته بود…وقتی بعد دوسال از ازدواجمون به خاطر دخالتهای خانوادشون ویه سری مسائل مربوط به زندگی گذشتشون پیشنهاد دادم که مهاجرت کنیم از تهران وبیایم رشت،ایشونم با اونهمه وابستگی به تهران وخانوادش اومدن دقیقا همون اوایل اومدنمون به رشت من با کانال تلگرام وبعدسایت استاد عزیزمون آشنا شدم،انگار همه چیز دست به دست هم داد من مهاجرتم به شهر خودم وتغییر باورها وعقاید و افکار وگفتار ورفتارم وکلا زندگیم باهم اتفاق بیفته فقط خدا میدونه که من چقدر تغییر مثبت داشتم ودارم، اما نمیدونم چرا یعنی هنوز حکمت این موضوع رو نمیدونم واز خدا میخوام برام واضح وروشن کنه که چرا همسرم سرسوزن نخواست که از این مهاجرت عالی وشرایط عالی استفاده درست کنه ولذت ببره وشاکر خداوند باشه..وتومدت کمی کلا فرکانسهای ما به شدت تغییر کرد وایشون برگشت تهران با پسرخودشون اونم به خونه پدری!!!! ومن وپسرم موندیم رشت، اینارو گفتم که داستان زندگیم مشخص باشه وقتی از تغییراتم میگم اول به خودم بعد به شما عزیزان دلم واستاد عزیزم…
دقیقا زندگیم کنفیکون شد،از نظر من همه چیز نرماله من آرامش خاصی دارم چندین داستان وغصه برای کودکان نوشتم دو کتاب درمعنوی ویه کتاب در مورد قانون نوشتم که انشالله به لطف خدا در بهترین شرایط به امیدخودش چاپشون میکنم،رابطم با پسرم عالیه،وحسم اکثر مواقع خوبه وعالیه…اما همه ی اینهارو گفتم که بگم گاهی بدجور دلم میگیره،وخودمو سرزنش میکنم ومیگم کاشکی میدونستم یعنی سعی میکردم که قانون رو برای خودم نگهدارم ونخوام که همسرم هم مثل من به سرعت تغییر کنه یا اصلا کاش بهش هیچی در مورد قانون نمی گفتم و خودم درون خودم …خودم رو تغییر میدادم،همسرم اصلا قانون رو قبول نداشت متاسفانه تغییرات من سکوت من ارامش من خونسردی من ملایم شدن من ایشون رو به وحشت انداخته بود حس میکرد دارم نقش بازی میکنم که بگم همه چیز عالیه ولی ایشون از زمین وزمان وادمها وخدا همیشه گله داشت خصوصا وقتی اومد به قول خودشون تو غربت،حالا انگار مهاجرت خارج از کشور داشت کلا ۴ ساعت از رشت تاتهران فاصله است😀😀😀خلاصه جونم براتون بگه،حالا این حس گاهی اذییتم میکنه،من تمرکزم روی خودمه،اما خانوادم گله دارن همش این چه زندگیه زن وشوهر از هم جدا زندگی میکنید،ایشونم کلا تو فرکانس خودشون موندن…انگار تو یه بلاتکلیفی هستم!! توبهشتم دارم حال میکنم با این حس خوبم با این تغییراتم اما یه دفعه تودلم خالی میشه،اینکه من واقعا از طلاق وجدایی می ترسم خصوصا که ازدواج دومم هست!
اما قانون میگه استاد عباسمنش عزیزم میگن به قانون آفرینش جهان اعتماد کنم به خداوند وبرنامه ریزیهاش اعتماد کنم، وقتی من تو فرکانس شادی وشکرگزاری ومثبتی هستم حتما اتفاقات خوبی برام خواهد افتاد،قانون میگه ارتعاش مثبت احساس خوب یعنی اتفاق خوب، ومن اینو باتمام وجودم باور دارم،اما این نجواهای ذهنم گاهی منو میترسونه، بهم میگخ بابا داشتی زندگیتو میکردی،چیکار داشتی که تغییر کنی،حالا دیدی همسرت ازت دور شده،خیلی از اطرافیانت دیگه دورت نیستن چون هی میگی باهات هم فرکانس نیستن،دیدی داری تنها میشی، دیدی ال شد دیدی بل شد، باز من میگم تغییر شهامت میخواد،خدا به شجاعان پاداش میده، تونباید همرنگ جماعت باشی چون تو حالا اون خدایی رو شناختی که به قانونش اعتماد داری، هر روز کتابش رو باعشق میخونی و دیگه مثل گذشته ات یه آدم خواب زده ونااگاه نیستی که باری به هرجهت زندگی کنی…
کامنتم طولانی شد،نمیدونم حسی بهم گفت که بیام احساساتم رو به شماها که درکم میکنید بگم،اینجا بنویسم وبگم دقیقا الان چندین ماهه نزدیک یکساله که تو وجودم یه خونه تکونی شروع شده یه گردوخاکی بلند شده همه چیز دکورش داره تو ذهن وقلب واحساسم تغییر میکنه گیجم شادم خسته میشم باز ذوق میکنم وقتی به اخرش که همه چیز عالی میشه فکر میکنم وباز ادامه میدم تا این خونه تکونی باورهام واعتقاداتم واحساساتم پاک وروشن وزیبا وشفاف بشه وهمه چیز سرجای خودش به بهترین شکل قرار بگیره…انشالله به لطف الله مهربان..
خدارو شکر میکنم که اگه خوبم وحال دلم خوبه اینجام تواین سایت واگه حالم بدمیشه وذهنم قاطی میکنه باز میام اینجا تواین سایت جاییکه نعمت وبرکت خوب بودن پاک بودن درست بودن وخداگونه زندگی کردن هرلحظه جاری وساری هست به لطف خداوند ازطریق استاد عباسمنش عزیزم ودوستان خوبم در اینجا..
از خداوند برای خودم مداومت وصبر وشکیبایی واعتماد وایمان وتوکل وتوحید ابراهیم گونه از خداوند خواستارم …
وبرای شماواستادعزیزم سلامتی وسعادت وثروت در دنیا واخرت…آمین
واقعا تحسین میکنم این خانواده دوست داشتنی و شاد رو که همچین رابطه ای رو با هم دارن.
واقعا تحسین می کنم این مادر مهربون و دانا رو که انقدر خوب با وجود ۴ تا پسر تونسته درست و عالی تربیت شون کنه. باهاشون همچین رابطه ی دوستانه ای رو بسازه.
چقدر قشنگ برای بچه ها مشخص کرده که چقدر می تونن با گوشی بازی کنن.
پدر این خانواده چقدر طنز و شوخ و مهربون هست. چقدر باعث شادی و خنده همه میشه.
چه جالب که این برادر ها یک بار هم با هم بحث و جدال نکردن و دائم با هم خوش گذروندن.
خدایاشکرت
هر کس این رو یاد گرفته که فقط خودش باید عامل شاد شدن خودش باشه و با خودش لذت ببره و منتظر دیگران نباشه و در واقع از کسی توقع نداشته باشه. این موضوع باعث شد انقدررررررر به این خانواده خوش بگذره و حتی یک بار هم کسی از دست کسی ناراحت یا عصبانی نشه.
خدایاشکرت
عاااااااشقتووووووونم
به نام خدا
سلاممم
صادقانه بخام بگم اولش که دیدم مهمون دارید و انگلیسی صحبت میکنن گفتم این قسمت ها رو نبینم چون چیزی متوجه نمیشم ولی یه حسی درونم میگفت نگاه کن اصلا حس خوبی. نسبت به این خانواده داشتم سری اولی که این سریال رودیدم فقط در این حد بود که ببینم چقدر قشنگ لذت میبرن ولی این سری خیلی متفاوت ،نگاهم تغییرکرد به مهمونی ومهمون ها
فهمیدم از دل همه ی آدم ها میتونم کلی درس بکشم بیرون برای درک بهتر قوانین
چه نکته خوبی رو گفتید مریم جون که ما مسئول خوشحال کردن دیگران نیستیم و اگر داریم وقت میگذرونیم برای اینه که درکنار هم لذت ببریم ،من خیلی وقتا که مهمون دارم به کارام نمیرسم بنابراین همیشه مهمونی دادن و حتی رفتن برام یه کار سخت شده چون فک میکردم که باید تو مهمونی همهی حواسم به مهمون باشه وکاری کنم بهش خوش بگذره البته این یکی از پاشنه آشیل هام هست و به این راحتی وزودی نمیتونم حلشکنم ولی قدم که میتونم بردارم
این خانواده آنقدر هر کاری رو برای خودشون لذت بخش کردم برای بچه ها هم تکرار شده و به صورت یه الگو براشون در اومده وقتی به رفتار خودمون نگاه میکنم و میبینم که همش از بچه هامون توقع داریم پرفکت باشن و اونحورکه ما میحاییم باشن از خودم میپرسم آیا من خودمم همونطور رفتار میکنم
همین مدت کوتاهی که توجه ام رو روی نکات مثبت میزارم تغییر رو در پسرم دارم میبینم و خدا رو هزار بار شکر میکنم که توی این مسیر قرار گرفتم
چقدر توی این خانواده همکاری داره موج میزند و با چه دقتی دارن رختخواب ها رو آماده میکنن ،توی ایران و به نظرم بیشتر خانواده ها مادر رو مسیول این کار میدونن و من همیشه فک میکردم وااای من اصلا نمیتونم 4 تا بچه داشته باشم چون تمام مسیولیت ها با من هست و بار زیادی رو دوشم میشه ولی الان میبینم این مادر چقدر خوب بچه ها اونم 4 تا پسر رومدیریت کرده که هرکدام کار خودشون رو انجام میدن پدر کنار هم لذت میبرن
و در آخر اون کار فان پدر خانواده که واقعاا از ته دل خندیدم و لذت بردم
الله اکبر از این تغییر باور ها چ میکنه این سایت الهی صد هزار کرتبخ شکرت بایت نعمت بودن این سایت در زندگیم گنج زندگیه من این سایته حس و حال و فرکانس خوب مخفیی ک در قلبم ایجاد نیکنه کی گفته بچه اوردن ینی مدام گلنگ بچه باشی ببریش تفریح و از خودت بزنی؟؟ کر گفته مدام بچت اویزونته و مزاحمته و نمیزاره ب زندگیت برسی؟چرا اینطرز تفکر ؟از کجا میاد؟چرا قکر میکنیم بچه بنی گرفتاری و درد سر بچه مساویه با تموم شدن خوشی های دونفره ی ازدواج و فدا کردن خودت برای بچت و تمام زندگیت بچت شدن ؟ادم باید زندگیخ خودش رو داشته باشه این بچست ک ب زندگیش اضافه شده اصل طی کردن مسیر زندگیه خودته بچه گوشه ای اژ مسیر اضافه شده ن اینکه مسیر زندگی خودت تموم بشه زندگیت بشه بچه فقط بعد دنیا اومدنش میشه میشه بچع شادی بیشتر برات بیاره میشه بچه تو رو ب خدا نزدیک تر کنه میشه بچه قلبت رو باز کنه ارامش بیشتر رو عشق بیشتر رو تجربه کنی اره میشه با اسایش و فراغ خاطر بچه دار شد میشه با بودن بچه سفر رفت و تفریح کرد مع العسر یسرا همراه با این الگو هایی ک در سختی زندگی میکنن با بچه هستند که ب اسانی و راحتی دارن زندگی مسکنن با بچه.
الهی و ربی ازت ممنونم بابت حضور این سایت در زندگیم بابت حس کردنه احساس واقعیه زندگی در قلبم اونی ک همیشه حس میکردم تعریف واقعیه زندگیه خدایا ازت ممنونم ک قلب ما ادم ها همه چیز رو میدونه و به حق ترین چیز روی این زمینه الهی دوست ساکت من تز تو ممنونم ،