چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد
در این فایل استاد عباس منش با ذکر مثالهای بسیار کلیدهایی اساسی توضیح می دهد درباره:
- شیوه ذهن برای شکل دهی باورهای محدود کننده؛
- و راهکار سازنده برای متوقف ساختن آن باورها در همان ابتدای روند؛
آگاهی های این فایل را بشنوید و در مثالها تعمق کنید. سپس برای درک و اجرای این کلید حیاتی در زندگی روزمره خود، در بخش نظرات این فایل، تجربیات خود درباره موارد زیر را بنویسید:
الف) بنویسید کجاها ذهن شما به خاطر یک اتفاق نامناسب توانست بنیان باوری شما را بر اساس آن ناخواسته شکل دهد، امیدواری و خوشبینی را از شما بگیرد و شما را به این نتیجه برساند که از این به بعد قرار است همین نتایج بد رخ بدهد. سپس به خاطر این باور، هیچ قدمی برای بهبود آن روند بر نداشتید؟
ب) بنویسید کجاها با اینکه اوضاع خوب پیش نرفت و نتیجه ناخواسته رخ داد اما شما افسار ذهن را در دست گرفتید و توانستید به ذهن خود بگویید:
“درست است که این بار اوضاع خوب پیش نرفت اما 100 ها بار اوضاع خوب پیش رفت. در نتیجه این اتفاق هیچ معنایی ندارد و قرار نیست دوباره این ناخواسته رخ دهد. تنها کار من این است که: ایراد کارم را پیدا کنم، بهبودها را ایجاد کنم تا نتایج حتی بهتر از قبل ایجاد شود” و به این شکل خوشبینی و امیدواری خود را همچنان حفظ کردید؛
ج) درباره تجربیاتی بنویسید که: به خاطر باورهای محدود کننده ای که داشتید، مدتها یک روند ناخواسته را تجربه می کردید اما به محض ایجاد تغییرات اساسی در باورهای خود، در همان مسیر، نتایج متفاوت و خوشایندی گرفتید؛
به عنوان مثال:
رابطه عاطفی نامناسبی تجربه می کردی و به این نتیجه رسیده بودی که: رابطه همین است، زندگی پر از دعوا و مشکلات است، عشق و مودت در رابطه، خواب و خیال است و… اما وقتی تغییرات اساسی در شخصیت خود ایجاد کردی، همان رابطه عاطفی تبدیل به زیباترین رابطه عاطفی ممکن شد؛
یا درباره کسب و کار نیز مرتباً درگیر مسائل تکرار شونده ای بودی، سود و رونقی نداشتی و به این نتیجه رسیده بودی که در این شغل، پول نیست. اما وقتی تغییرات اساسی را در باورهایت ایجاد کردی، همان کسب و کار به ظاهر بی رونق، تبدیل به کسب و کاری پر رونق شد.
د) با توجه به آگاهی های این فایل، بنویسید در موارد مشابه آینده:
چه راهکارها یا نگرشی به شما کمک می کند که حتی با وجود یک تجربه ناخوشایند، افسار ذهن را در دست بگیرید به گونه ای که: نه تنها خوشبینی و امیدواری شما نسبت به آینده حفظ شود، نه تنها از قدم برداشتن نترسید، بلکه آن تجربه باعث شود ایراد کار را پیدا کنید و با حل آن، بارها رشد کنید.
منتظر خواندن پاسخ ها و تجربیات تأثیرگذارتان هستیم.
- نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
- فایل تصویری چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد298MB41 دقیقه
- فایل صوتی چگونه ذهنمان ما را فریب می دهد39MB41 دقیقه
بنام خداوند بخشنده مهربان…
من فاطمه علی پور…سانس دوم از تجربیاتم ،”که حدودا 20 خورده ایی از سال…در رنج و عذاب در رابطه ایی که هر بار منو در درونش فرو، بُرده بود…
رابطه من با شخص نزدیکم که سالها بخاطر باورهای من.و حس نفرتی که به ایشون داشتم..هر بار یه سری اتفاقات وحشتناکی توی خانواده مون پیش میومد..و هر بار به کتکخوریهای ناجوری..ختم میشد..
و هر دومون شرمنده هم میشدیم..
حدودا سه سال کم بیش..دیگه این رفتار،منو در درونش غرق کرده بود…
استادم یه روز ناتوانی خودمو راجع به روابط وحشتناکم…از خداوند طلب کردم..
گفتم خدایا من کم اوردم چرا من نسبت به این شخص اینقدر رفتارم تعقییر میکنه..و همیشه ما با هم دعواهای فجیعی ،”رو میکنیم…
و دقیقا این شخص بخاطر این شرایط ،”که توی خونمون پیش میومد..بخاطر این بحثها و درگیری که همه بخاطر شخص خودم بود..
ماه ها رفت توی تنهایی خودش توی قسمت پرت شده و دور افتاده…
و من بسیار پشیمان..از کارم….خیلی روزهای ناجوری بود..اگه هدایت خداوند نبود..الان نمیدونم توی چه شرایطی بسر میبردم..
دلیل اینکه دارم مینویسم که برای ذهن نجواگرم یاداوری کنم که از چه شرایطی به اینجا رسیده…
و مدام زمزمه شیطان بهم میگفت…هر موقع حرفت میزنه.بِپر رو”سرش…مدام نجواهاش درگیری بیشتری رو بوجود میورد.و همیشه اون بنده خدای مِنجی گر..ضربه ها میخورد…
و مدام شیطان “میگفت تو هیچ وقت رابطتت با این شخص خوب نمیشه. هر موقع بهت حرف زد تو هم حرفش بزن..کوتاه نیا.اگه کوتاه بیای اون بهت سو استفاده میکنه..و هر بار تنشش زیاد میشد..
این شخص بسیار افسرده شده بود..و یروز بهم گفت!…
و این داستان ماهاها طول کشید…
تا من از رفتارم خسته شدم…و بعد دیگه داستان هدایتم به سمت شما کشونده شد..
پونت این ماجرا…نجوای ذهنی بخاطر اون شرایط خوراک شب و روزمو گرفته بود.و نمیزاشت رابطم با این شخص خوب بشه..
یبار گفتم..خدایا من چکار کنم رابطه ام با این شخص خوب بشه.خدایا خودت بهم کمک کن من موندم…نمیدونم چکار کنم…
و نجواها میگفت…این شخص دیوانه و یفرد بدرد نخوره از خودت دورش کن..
و بعداز اینکه وارد این بهشت شدم..و طبق الگوهای تکرار شونده ایی که گذشته مدام برام تکرار میشد.با کار کردن روی خودم…کم کم تکاملی زمانهاش طولانی شد…که اینقدر بخودم سخت گرفتم که،”هی کمتر و کمتر شد…تا ما به لطف خداوند رابطمون پر از عشق و صلح و دوستی شد…
دیگه برام هدیه ها خرید…هدیه های میلیونی…
ما با همدیگه کلی سفرهای بیرون شهری و کلی اتفاقات خوب رو تجربه کردیم ..
ایشون تو کارش موفق شد..
یه خونه باغ تو حوالی استانمون خرید یجای بکر..کلی با همدیگه سفر کردیم ایشون الان بهترین دوستم شده ..
بسیار خوش اخلاق بسیار دوستداشتنی ..(گِریم گرفته بخدا ) خیلی خیلی لطف خدا شامل حالم شد از طریق این شخص…
الان همجوره ما با همدیگه دوست شدیم دیگه اون توهینات و بزن و بکوبها نیست..رابطه ما شد عشق الهی…
خیلی خوشحالم که تونستم بر نفسم غلبه کنم…و این رابطه شیطانی …به رابطه الهی تبدیل شد..بجز اینفرد… تو بحث روابط من 180 درجه تعقییر کردم..
توجه!…..همیشه همین داستان به طُرقهای مختلف برام تکرار میشد….
ووو ادامه….
کلی اتفاقات خوب بعد اون مثل بمب منفجر میشد….
دیشب تا صبح من شب نشینی داشتم بعد از غلبه بر ترس دیروز عصر….
چیزی که سالها …زندگیمو و خوشبختیمو تجربمو از مرگ..رو…. از من قافل کرده بود…
خداوند بهم گفت ..از چه چیزی میترسی….یفردی که مُرده دیگه تموم شده رفته…
از فرد زنده بترس….
سعی کن روی کنترل ذهنت در برابر حرفهای پوچ کار کنی…
اون فرد زنده با باوراش تو رو نابود میکنه
از شیطان بترس ..که وعده فقر و فحشا میده
داری از فردی میترسی که نَفسش از منه..روحش و جسمش:از منه…
حرف گذشتگانتو بیرون بریز به من پناه ببر …..درسته ترس داری…ولی ایمان به من داشته باش..
و از نفست بترس که میتونه تو رو در خودش غرق کنه….
.
دیشب مدام داشتم بخودم بیاد میاوردم…که از نفست بترس که هر لحظه تو رو گمراه میکنه…
از نفست بترس که تو رو زجر میده
از نفست بترس که تورو مستاصل میکنه
از نفست بترس که ادمها رو روی سرت شیرک میکنه و میترسونه
از نفست بترس که حالتو بد میکنه بهت سَم میده
از نفست بترس که ذهنتو تو دست میگیره و نمیزاری پیش بری…
استاد عزیزم دوستان عزیزم…همه ما در این مسیر دارییم قدم برمیدارییم..بقول استاد توی دوره عزت نفس..دیشب صداش میومد تو گوشم..میگفت.( از اینکه میترسی ادامه بده برو تو دلش…برو تو دلش.انجامش بده ..) یه جاهایی پام شل میشد..تو اون تاریکی نفس عمیقی کشیدم..و راه افتادم…
میخام بگم.این ذهن همجوره ما رو از همه چیز میتونه دور کُنه…و نمیزاره ما طعم خوشبختی ادمهای اطرافمون در بحث مشکل روابط من..
یا در موضوعات مختلف…..
نمیزاره ما تجربه خوب و عالی رو داشته باشیم…
نمیزاره ما از رحمت خداوند استفاده کنیم..
نمیزاره تو مسیر درست با عزت نفس بالا گام بردارییم..
روزی که شروع کردم به خرید دوره ها اون اوایل..شیطان مانند گلوله ایی با اعصاب خوردی فقط پرش میکرد..واقعا یه لحظه احساس ترس کردم..همون لحظه خدا بهم گفت نترس نترس…..
اره همون شیطان بود…شیطانی که،” کم ؛ کم ،مستاصل شده بود …شیطانی که”کم اورده بود..
پس تا میتونیم..نجوا ها رو بشناسیم و بهش:غلبه کنیم…
تمام خوشبختی ما بعد از کم کردن نجوای ذهنمونه که بقول استاد کارش فریب ماهاست…
وقتی به گذشته خودم و کارهام نگاه میکنم میبینم..همه بخاطر نجوای ذهنم ،” بوده…که نمیزاشته حرکت کنم و ادامه بدم..
ولی بازم همیشه لطف خداوند شامل حالم میشده…
این مدت…تمام کارهایی که توی بیزنسم شروع کردم…و قدم برداشتم..وقتی بصورت کلی بهش نگاه میکنم میبینم همه در جهت رشد و پیشرفت من بوده….
و در نهایت !میخام بگم… من بسیار خوشبختم که در مسیر خداوند هستم..
خداوندی که هر لحظه در حال هدایت من است…
و بهم کمک میکنه …
امروز هدایت شوم به آیه ایی از سوره بقره
إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَالَّذِینَ هَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أُولَٰئِکَ یَرْجُونَ رَحْمَتَ اللَّهِ ۚ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ
یقیناً کسانی که ایمان آورده، و آنان که هجرت کرده و در راه خدا به جهاد برخاستند، به رحمت خدا امید دارند؛ و خدا بسیار آمرزنده و مهربان است….
واقعا اگه رحمت خدا در برابر ذهن فریبکارمون همان نجوای شیطانی نباشه…ما خاصیت ایمان رو درک نمیکنیم…
و هر گاه نجوا ترس به دلم میندازه..وقتی بر خلافش حرکت میکنم اون لحظه جز رحمت خداوند برام نیست.و ناگفته نمونه همیشه لطف خداوند شامل حالم شده..
هر چقدر دارم اینروز های هدایتیمو نظر میکنم..و درکش میکنم..میبینم همه لطف و رحمت و فزونی خداوندم بوده….
که من تونستم ،” همچنین ترسی بهش غلبه کنم…
به امید روزهای الهی دیگه…..و این داستان برای همیشه ادامه دارد..و برای رشد و بزرگ شدنمه….و من الگوهام شما استاد عزیزم و بچه های این سایته…
بنام خداوند بخشنده مهربان.
سلام و درود به استاد عزیزم..
استاد عزیزم امروز در این تاریخ حدودا ساعت 4.خورده ایی عصر…این فایل از نشانه رو نگاه کردم..
من بازم چند روزه ذهنم داره مثل گذشته بهم میگه اگه رفتی قبرستون بهت اسیب میزنه نرو نرو و مدام بازم شیطان منو میترسوند..
به لطف خدا و بازم به لطف خدا..عصر تصمیم گرفتم یبار دیگه بازم اون مسیر رو در تاریکی مطلق در قبرستان بدون نبود هیچکسی اون مسیر رو یبار دیگه پیش ببرم..
چون بازم ترسهای گذشته ام امانم را بریده بود..و شیطان همینجور زوزه میکشید دم گوشم..
استادم تا یکساعت بیشتر تو قبرستان بازم اون قسمتا رو گشتم و رفتم کنجکاوی کردم و من هنوز توی قبر رو ندیده بودم…و خودم تنها تنها بدون هیچکسی..این مسیر رو پیاده روی کردم..
و گفتم من باید انجامش بدم.نمیگم ترس نبود ولی تونستم ادامه بدم .همجا پر از ارامش بود..
و یه یساعتی پیاده روی جاهای دیگه..و بازم در مسیر اون باغ و بازم تنهایی در تاریکی مطلق شب..باید ادامه میدادم..و به لطف خدا تونستم اون مسیر رو ادامه بدم..
و فقط گفتم خدایا این بخاطر نجوای ذهنم می باشد.خدایا تو هدایتم کن…و من تونستم اون مسیر رو بدون هیچ مزاحمی انجام بدم..
چون سری قبل یفرد بهم برخورد حقیقتا ترسیدم..و همینجور نجوا بهم گفت اگه بری کسی بازم تو اون مسیر تنگ میاد…و من در یه ساعتی تاریکتر از اون قبلترا یبار دیگه انجامش دادم..
وقتی نجوا امانمو میبره یه درد شدیدی وجودمو میگیره..چون شیطان مدام میترسونم!. و خداوند ،”غیریتیم میکنه.که بازم انجامش بدم..با وجود بازم همون ترسها..(ولی اینبار زمان و مکان و ساعتش. با قبلترا کاملا متفاوت بود).من الان 5 باری هست که هر سری طبق تکامل براش قدم گذاشتم.و هر سری داره با ترس منو فریزمیکنه..و لطف خدا و ایمان بخدا تونستم یبار دیگه تو ساعت بیشتری بهش غلبه کنم..
و این کامنت که گذاشتم بهای رسیدن به خاسته ام و موفقعیتمه!…و میخام اینو به ذهن نجواگرم و به شیطان ترسو بفهمونم..من ایمان بخداوند دارم و من باید بهای رسیدن به خاستهامو بپردازم..
استاد عزیزم میدونم هیچ وقت ترسها تمام شدنی نیست..من یفردی بودم که بجز این چند ماه که به این ترسی که سالها منو فریز کرده بود..و نمیزاشت من همچنین تجربه ایی داشته باشم…
و همچنین کاری تو این حیطه انجام بدم…
و این پیامی که میزارم..به این درک رسیدم..که مرگ رسیدن به خداوند هست.اصلا ترسی نیست..ما انسانها همه ماها بازگشتمون بخداونده..
از بس از بچگی ما رو از مرگ از قبرستان ترسوندن.که مادرم مدام بهم میگه دختر خودت تنهایی جایی نریا…
و گل گوشه ایی فهمید.و دعوامم کرد.ولی .من بخودم افتخار میکنم که میتونم از پس خاسته هام بر بیام..و میتونم بر ترسم غلبه کنم…
ناگفته نمونه…
استادم این ترس از قبرستان من سالها رنج بردم بهمین خاطر هر سری طبق تکاملم و ایمانم این مسیر رو رفتم..من وقتی یه اتفاقی تو همین حیطه مرگ میفتاد دیگه سالها اون کابوسها تو درونم بود و شب باید تو بغل مادرم میخابیدم کابوسش دیوانم میکرد…
بهمین خاطر هر سری دارم بخودم یاداوری میکنم من طبق تکامل..همه رو لطف خدا میدونم..و مخصوصا اون مسیر تاریک منو بزرگ کرد…تمام کابوسهای گذشتمو از بیین برد…
بهم ارامش داد..این سفرها که هر بار یسری جاهایی مخصوص هدایت میشم…هر بار بزرگم میکنه شخصیتمو قوی میکنه…
امروز یه لحظه به تنگی قبر نگاه کردم..به این درک رسیدم که قدر زنده بودنمو بدونم..و ایمانمو قوی کنم…و این اولین تجربه من بعد از سالها بود..
استاد عزیزم! تمام این شخصیتی که این ماهها دارم در راستاش قدم برمیدارم..
بخاطر لطف شما بوده..استادم ازت ممنون و سپاسگزارم که درس شهامت و جسارت رو بهمون دادین…
من سالها این کابوس این مسیر منو به مرگ رسونده بود…فریز خودش کرده بود…و نمیزاشت این مورد رو تجربه کنم.
و امروز ..
که بازم ،” این مورد. به لطف خدا ،” غیریت الهی رو در وجودم برانگیخته کرد..که دوساعت خورده ایی طبق هدایتم پیش رفتم…
……………………………………………………..
استادم من در راستای بیزنسم الان یکماه خورده ایی هست دو الهام رو پیش رفتم..
الهام اولی..باعث شد. که من عزت نفس بصورت حضوری رو یاد بگیرم ..و همون پروجکت کردن خودم اونم بصورت حضوری...
الهام دوم…یسری غلبه بر ترس و یسری سفرهای درون شهری که هنوزم ادامه داره…
الهام سوم…بعد از کار کردن مداوم من هدایت شدم به سایت معتبر در ایران و من طبق الهامات پیش رفتم..و هر سری با هر کار کردن پیش رفتم..همجوره منو رشد داد..و هر سری بخودم افتخار میکردم که تونستم بر ترسهام غلبه کنم و رفتم برای نحوه عکسبرداری و هر سری یه ایده میومد و قدم به قدم پیش رفتم..
و حدودا یه دو هفته ایی طول کشید…
و یه روز خسته شدم و شروع کردم به گریه کردن.ذهنم مدام میگفت دیگه کارت تایید نمیشه ولش کن …
و یه لحظه ” بخودم اومدم..گفتم اگه میخای موفق بشی..چرا کم اوردی چرا گریه کردی..
همونجا نجوای شیطانی و پاشنمو بصورت دقیق درک کردم…
و بخودم گفتم خداوند به این دلیل زمانشو یه چند روزی وقفه گذاشت تا این پاشنه ات پیدا بشه…
اونجا نجوای شیطان رو دیدم بهم گفت دیدی کارت نشد..
اونجا زود فهمیدم ای وای…..چه اشتباهی….
کردم.گفتم خدایا منو ببخش…ممنونم که نقطعه ضعف گذشتمو بهم نشون دادی..من باید ادامه بدم..
و دیدم این روندی که هر سری میفرستم ..و یسری مشکل پیش میاد..داره منو قوی میکنه داره بهم درس میده..
واقعا من تو این سایت درسها رو یاد گرفتم..چه درکهایی رو از درونم پیدا کردم..
چقدر رشد عزت نفسی گرفتم..
من همیشه انسان عجولی بودم…همیشه میگفتم چرا کار من پیش نمیره و هر سری یه دردسرهایی رو برای خودم بوجود میاوردم..
و این گذشت….و بعد از چند روز…هدایت شدم به مسیر جدید…
تا هفته گذشته روز چهارشنبه. قدم بعدی رو برداشتم .و همینطور نجوا میگفت بازم میخای اینکار رو انجام بدی.و بازم کارت رد بشه…
و این تو سرم مدام میچرخید…
و این فایل خداوند بهم یاداوری کرد.که هر چی تو ذهنم رد میشه بریزم بیرون ببینم برای چیه که نمیزاره من این مسیر رو پیش برم…
و این نجوا مدام بهم میگه.دیدی سری قبل فرستادی هیچی نشد…و من مدام بهش میگم من رشد کردم خداوند بهم عزت نفس داد.من هنوز توی پروجکت کردن خودم مشکل داشتم..
و خیلی رشد داشتم واقعا میتونم یه کتاب در موردش بنویسم…
همین 10 ماه…از اندازه 33سالم زمین تا اسمون متفاوته…
میخام بگم…امروز خداوند داره بهم میگه ادامه بده تو میتونی!….
کارت انشالله وارد مرحله خوبی میشه ..و من برای اینکه وارد پروسه بالاتری بشم. باید همجوره رشد شخصیتیم و هم رشد عزت نفسم بالا بگیره..
یه انسانی که ضعیفه،”و زود فریز میشه نمیتونه ادامه بده…
و من همین یکماه و خورده ایی دقیقا 70 خورده ایی روزه..که تمرکزم شدت گرفته “هر بار دارم همجوره رشد میکنم..و اینو لطف خدا میدونم..
یادمه اوایلی که سفرهام شروع شد..قران باز کردم ایه محمد اومد…که امشب عید محمد شب بعثت پیامبره …دقیق واضح بهم گفت باید براش قدم برداری..
یبارم اولین روز برای رفتن به قبرستان بهم گفت.اگه انجامش ندی .خبری از موفقعیتت نیست..
ولی نجوا میگفت نریا مثل گذشته اسیب روحی میگیری….و میگفت نرو نرو یه لحظه نفسم تو راه میگرفت..
قلبم بهم گفت اگه نری خودتو از موفقعیت دور کردی…
و 6 روز دیگه بازم این مسیر ادامه داشت..و زمانها گذشت، و بعدها روزها و ماه ها این سفرها هر روز عمیقتر شد..و نفسم میفتاد وسط،”و منو زیر پاش له میکرد..ولی قلبم میگفت برو جلو.کم نیار با وجود اینکه میترسی ادامه بده تو میتونی تو میتونی..
فقط میخام بگم …تمام موفقعیتهام بخاطر ایمان بخداوند بود ..بخاطر لطف پروردگار بود…و من با توکل بخودش این مسیر رو ادامه دادم..
هر چی از کَرمش بگم کمه…
همون حرفی که استاد مدام میگید ایمانی که عمل نیاورد حرف مفت است…که جزو کلمه قصاص شده بر زبانتون…
دقیقا همین شده که ما بهش عمل کنیم..
نمیگم ترسها تموم شدنیه..ولی میدونم اگه فریز بشم و توی کتگوری ذهن بیفتم کاملا نابود میشم و تمام موفقعیتهام و خاسته هام از بیین میره..
استادم به ارامش رسیدم از موقعه ایی که تونستم این مسیر رو ادامه بدم…و هر بار،” از همه لحاظ رشد کردم. و بزرگ شدم و همه رو لطف خدای الرحمن الراحمین میدونم.که همجوره حواسش به ما هست و ما رو هدایت میکنه …
به امید موفقعیتهای عالی و بهتری در روزهای اینده..
و به لطف خداوند امروز حرکتی در من بوجود اومد تا طعم درون الهی رو بیشتر بچشم..و هم راستا باهاش قدم بردارم…
خدایا چنانکن سرانجام کار توخوشنود باشی و ما رستگار.
بنام خدا’
الزَّانِی لَا یَنْکِحُ إِلَّا زَانِیَهً أَوْ مُشْرِکَهً وَالزَّانِیَهُ لَا یَنْکِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِکٌ ۚ وَحُرِّمَ ذَٰلِکَ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ
سوره نور آیه 3…
مرد زناکار نباید جز با زن زناکار یا زن مشرک ازدواج کند،و زن زناکار نباید جز با مرد زناکار یا مرد مشرک ازدواج ببندد،این بر مومنان حرام است…
این بر مومنان حرام است….
سلام و درود به اهل بهشتم.بهشتی که معنای زندگی کردن در دنیای مادی و دنیوی به ما آموخت!
سلام و درود خداوند به استاد عزیزم و دوستان توحیدیم…
حدودا جمعه هفته گذشته بهم الهام شد.اینم…صبح زود،پیاده روی’ درون شهری رو شروع کنم.
و بهم گفت.هر روز باید یه قسمتی ،’جدیدی پیاده روی کنی…
و من هر روز طلوع خورشید رو یجای بکر و زیبا میدیم..ناگفته نمونه جایی که هیچکسی نبود جز خودم تنها و تنها…
از کوه گرفته .از باغ گرفته.از محیط شهری گرفته.هر جا بهم میگفت میرفتم…
روز دقیقا سوم.و روز اخر…دیدم یه شخصی داره منو دنبال میکنه…
و
حس ترس سراغم اومد..این سفر سفری بود..که من هیچ وقت در طی این 30خورده ایی از زندگیم انجامش نداده بودم..
چون تنهایی هر جا که ترس داشتم میرفتم..جایی که هر کسی منو میدید..یه دیوانه در نظر میگرفت…
ولی بخودم قول داده بودم باید پا بزارم رو ترسم.و این الهام خداوند داره ..یچیزایی رو نشونم میده…
دقیقا روز سوم.طرف شخصی.نامناسب تعقییب شدم..
ذهنم شروع کرد دلهره انداختن تو دلم.بهم میگفت نگاه کن..
بازم سررو کله همون ادمهای نامناسب گذشتت پیدا شد..
بدبخت الان تو این خلوت یه بالایی بسرت میاد.
چون این مورد چند نفر..پیش روم قرار گرفت..
من همیشه قبلانا خیلی این الگو تکرار شونده در چند مدت یکبار برام پیش میومد.جوری که بهش سنگ پرتاب میکردم..
یادمه یه پسری مزاحمم میشد..یه سنگی موقعه ایی بهش پرتاب کردم..دقیقا جلوی چشمم رد شد..و داستانها سر همین موضوع دارم…که ناگفتنیه..
یا یه شخصی منو میدید..و بعداش مرحله خاستگاری انجام میشد..بخاطر نخاستن اینجور ادمها..سعی میکردم خودمو پنهان کنم.یا جایی نرم تا افراد منو نبینن..
یه حس ترس..یه حس ناجالب..که فقط خودم میشناسمش..
چون همیشه با همین موردهایی اینم زورکی ،’و اصرارهای بیجا از طرف مقابل برام انجام شد…
و موقعه ایی از اون قسمت رد شدم و ایشون هم رد شد…
ذهنم همینجور درگیر بود…
بخودم گفتم!…این پیاده روی الهامی..خداوند برات انتخاب کرده..که هیچ وقت از کسی ترس نداشته باشی..قوی جلوش رد شو….
اون نمیتونه بهت اسیب بزنه چون با خداوند طرفی..خداوند بهت کمک میکنه..
این بازی پیاده روی بجاهای ناشناخته داره عملگرایی و ایمانتو قوی میکنه…
استادم.بهمون خدای واحد..این سفر سفر ایمانی بود..جاهایی که پر از سگ وحشی بود..هر کسی میومد بهش حمله میکرد.حالا حساب کنید..طرف سوار ماشین بود بهش حمله ور میشدن…
ولی من اصلا ترس نداشتم.و بهم گفت ادامه بده….و اون سگ از طرفم رد میشدن.بدون هیچ حمله ایی…
و ذهنم میگفت نرو جلو ..نرو بهت حمله میکنه..
منم فقط سوره فاتحه رو میخوندم.و میگفتم خداوند همراهمه…
و یه صبح تنهایی وسط باغ نخلستان..دقیقا قسمتی که هیچ کس نبود..چون یه قسمت پرت شده هست…و همینجور نجواها میومد..و من با نور الهی پیش میرفتم..
و ذهنم فرداش میگفت .ولش کن نمیخاد بری..ولی نوری میخورد به چشمم.بهم میگفت بلند شو..اینقدر صدای خداوند زیاد بود.مثل دیوانه ایی که عاشقه سر به بیابان میبره..این 6روز همینجوری بودم..
خداشاهده اگه قبلنا بهم میگفتن.اصلا یه لحظه هم نمیتونستم بهش فکر کنم.چی بشه حرکت کنم…
و لطف خدا…تو این چند روز شامل حالم میشد..و هر بار ذهنم مدام شروع میکرد به فریب دادن..
یه صبح بازم یفردی دیگه..وارد این برنامه شد..و من مسیرمو تعقییر دادم دیدم بازم تعقیبم میکنه..
دیگه نجوا اومد..اینقدر وراجی کرد..و من تو دهنی بهش میزدم..
یادم از همین ایه که اول فایل نوشتم اوند..گفتم تو در مسیر درستی..افرادی که با تو هم فرکانس نیستن.هیچکاری رو نمیتونن انجام بدن.اصلا بهش فکر نکن…
یه لحظه هم نمیتونه به تو آسیب بزنه…
تا تونستم با کمک خداوند این محموله رو به پایان برسونم.سفری بسیار دوستداشتنی..کلی با خدا عشق بازی کردم..
کلی مسایل تو درونم درست شد..
و هر جا از طرف اشخاص بهم قبولونده میشه.که خودت تنهایی جایی نرو اینکار رو انجام نده من بیشتر مستحکمتر میشم.بیشتر میتونم بهش غلبه کنم…
چون این ایمان.و این محافظت خدادند در برابر ترسهام کم شده…
حدودا چند ماه پیش خدادند بهم الهام کرد.که باید خودت تنهایی بری قبرستون..
استاد ذهنم میگفت این دیوانه.ای دختر احمق.مگه زدن بسرت …میخای بری..
وای سرم،’میخاست بپوکه.یه سردرد شدید..بین ذهن و خدا..الله اکبر..
استاد انگار زده بودنم تو روغن داغ..خواب نمیرفتم قلبم شدت گرفته بود…
تا اینکه بهم میگفت عصر عصر همین امروز..
فقط گفتم خدا بهم کمک کن.تو راهش میترسم.چون ترس بچگیم قبلا اونجا یه تابوت دیده بودم.هنوز ترسش تو وجودم بود…
دیگه همینجور اشک میومد.ما قدم برمیداشتیم..تا اینکه خداوند بهم گفت..
شاید از نظر دیگران ،’ منطقی نباشه اینکار رو انجام بدی.ولی باید حرکت کنی.نترس برو من کمکت میکنم.
اولین مکان هدایتم کرد.دقیقا به محلی که قبلا.بصورت واضح…ترس داشتم.چون یبار با فردی نزدیکم تو روز شلوغ..یه سایه ایی در چند ثانیه. همون قسمت جلوی چشمم رد شد.که همون شیطان بود..که داشت منو میترسوند…
و من خودم تنها با طپش قلب فراوان..همون قسمت چند لحظه مکث کردمو قران مبخوندم..و بعد با هدایت خدا پیش رفتم.و من انجامش میدادم..و نور خداوند همراهم بود.توی تاریکی.توی اون منطقه رد شدم..
و بعد اون خداوند از طرف شخصی تو شب تو ساعت خاصی..بازم منو هدایت کرد بهمون منطقه که خوب ترسم بریزه..
ولی اونروز خودم تنهایی نقطعه به نقطعه همون قسمتا رو گشتم.
و احساس کردم با این سفر..ترسهام کاملا ریخت..
ایمانم قوی تر شد..دست به عملم زیاد شد..
و چه لذتهایی تو این سفر بود..لذتی که هیچ وقت طعمش زیر دهنم تمام شدنی نیست…
و ذهن فریبکار هر لحظه یاوه گوییش کمتر و کمتر شد…
میخام بگم دوستان حرکت کنید..واقعا وقتی پیش میری..خیلی سخته ولی لذتش کاملا متفاوته..چیزیه که هیچ وقت بهش فکر نمیکردی اینقدر اسون و راحته،’ میشه.که نگو نپرس…
میخام در انتها بگم!…
غلبه بر ترس ایمانتو قوی میکنه.فریب ذهنتو کمتر میکنه…
حالا این میتونه تو هر جنبه ایی از زندگیت باشه…
و نکته بعد،’تو بحث روابط…
من افراد زیادی درگیر بودم..با شخصی نزدیک بهم هر مدت یکبار،بحثمون میشد ،در حد مرگ..و کلی خسارت تو زندگیمون..افتضاح افتضاح..
الان خداوند بهم گفت این مورد رو بیان کن..
همیشه میگفتم وای خدا من باید تا اخر عمرم با این شخص جنگ و جدال داشته باشم..
همیشه بفکر فرار بودم…از این وضعیت لعنتی…
تا تونستم روی خودم کار کنم..و هدایتم به این بهشت..
در عرض چند ماه..رابطم با این شخص و دیگر افراد دیگه شد…بهشت..الان با عشق کنار همدیگه لذت میبریم..
و نگاه هایی که بازم ترس داشتم..و حس ناجوری بهم میداد..همه به لطف خدا از بیین رفت..
و من اسان شدم به اسانیها!..
تو بحث روابط صدها مثال دارم..همه کم کم به لطف خدا درست شد…و من به آرامش درونی رسیدم …
این رابطع با خانواده بگیر تا دوست و اشنا و غریب..و هر بار قربانی..و سوسه های شیطان که پایانی نداشت..همه به ارامش تبدیل شد..
و من تونستم..این محموله سخت و طاقت فرسا رو از بیین ببرم..
محموله ایی که یه عمر منو از وجود الهی ام دور کرده بود…و منو از لذتهای اطرافم دور کرده بود..
از همون روزهای اول بخاطر اون همه شور شوق..تونستم با تکامل یکی یکی از بیین ببرمشون…
تا دیشب..تکه هایی از این محموله..تو درونم بود.ولی نمیتونستم چجور کنترلش کنم.ولی هدایت اومد.باید فلان کار رو انجام بدی…
نکته بعد..
تو بحث ثروت …
بعد از انجام اون ماموریت.قبلی.
خداوند منو هدایت کرد به جاهایی که باید خودمو پروجکت میکردم..
عرق تو تمام جابجای بدنم میومد پایین..تا کم کم تونستم بر ذهنم غلبه کنم.هر جا میگفت زشته این چه کاریه..
کسی این مورد رو خریدار نیست.و من حرکت بیشتری میزدم..
و اون مدام میگفت و منو از کارم پشیمان میکرد ولی من انجامش میدادم.و خیلی درسها از این سفر چند ساعتی گرفتم..
و باعث شد تا بیشتر خودمو بشناسم…
بیشتر درون خودمو درک کنم..
چون بعضی وقتا میگیم،’خیلی تعقییر کردیم.ولی وقتی پای عمل میفتیم..میبینم.نه!اون چیزی که ما فکرشو میکردیم..اصلا وجود نداره…
چون همه چیز عملگرایی که تبدیل به رفتار ما میشه هست…
میخام در نهایت بگم…
لطف خداوند شامل حالم شده…هر موقع ذهنم میگه..
نباید اینکار رو انجام بدی و حس خطر رو تو وجودم میندازه..
یادم از نوشته کتاب رویاها فصل پنجم میفته..که شما بخاطر ترس از تاریکی،از اون چادر نمیتونستین بیرون بیایین..
همون لحظه بخودم نهیب میزنم.بخودم میگم..اگه نتونی اجراش کنی..باید تو غار خودت بمونی و هیچ پیشرفتی نداری..و نمیتونی زندگی رو در تمامی ابعادش درک کنی..و لذت ببری..
و مدام بخودم یاداوری میکنم باید انجامش بدی..باید ایمانتو نشون بدی..و اینقدر صدای درونمو سعی کردم..سعی کردم بیشتر کنم.دیگه ذهنم خسته میشه و همراهم میاد…و بعد از اینکه لذتشو میبینی…
بیشتر خودشو اماده میکنه…برای مرحله بعدی..برای الهام بعدی…
فعلا ما فقط منتظر حمله بر ذهنیم.اینم با شدت..
من یه خوبی که دارم.که بازم لطف پروردگارم میبینم..خیلی جسورتر شدم..هر جا ذهنم چیزی میبینه که داره وعده ترس رو بهم میرسونه…
همون لحظه میگم انجامش میدم.یه قدرت خاصی میاد تو درونم.که انجامش برام جزو کن فیکون میشه…
همیشه برای قدم برداشتنام.تا اونجایی که بیاد بیارم.قرآن باز میکنم.طبق الهامات پیش میرم.خیلی برای کنترل ذهن خوبه..و قدمهامو قوی تر میکنه….
به امید غلبه بر ترسهای دیگه.و باز شدن درهای بهشتی دیگر ،’….