سریال زندگی در بهشت | قسمت 198 - صفحه 17 (به ترتیب امتیاز)


  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • دانلود با کیفیت HD
    452MB
    29 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

230 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
  1. -
    فاطمه رئیسی گفته:
    مدت عضویت: 1751 روز

    درود بر شما

    شما بهتر بود برای ساخت کارگاه ، سقف کارگاه و از هر طرف حدودا یک متر بلندتر می‌گرفتید تا اون بتن جلوی ساختمان و جلوی درها هنگام بارندگی خیس نشه

    در کل خیلی ممنونم از شما و همچنین خانم شایسته عزیز که برای تهیه این فیلم‌ها و مطالب زحمت زیادی می‌کشید و خیلی خوشحالم که در مداری قرار دارم که میتونم این فیلم‌ها و فایل ها رو ببینم و استفاده کنم

    از دیدن این همه زیبایی لذت میبرم و خدا رو شکر میکنم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 2 رای:
  2. -
    رضا زمانی گفته:
    مدت عضویت: 1986 روز

    خدای من عجب فایل و عجب روزیه امروز

    سلام دوستان گلم استاد جان و مریم جان عزیزم

    در مورد زیبایی های فایل و پریدن با دوربین تو آب و موقع رفتن تو آب که یه لحظه چشممو بستم و سرمو خم کردم انگار خودم بودم چیزی نمیگم میزارم دوستام به زیباترین شکل توصیفش کنن

    میخوام در مورد توجیه ها بگم مریم جان داشت در مورد توجیه ترسش صحبت میکرد یاد خودم افتادم که اول یک سال من گواهینامه رو به تعویق انداخته بودم یعنی کلا چهار بار امتحان رفتم دادم و با یک دونه غلط بیشتر ( فک کنم 5 تا غلط بود که اگه 4 تا میشد قبول بودم ) رد میشدم دیگه به دلیل باورهای نامناسب و ترس از این اسم صدا کردن که بیا کارتکس رو بگیر و برو رد شدی نرفتم

    تا اینکه تصمیم گرفتم که نشون بدم میتونم و نشونه ها هم اینو گفتم الان باید بری یا هیچ وقت و رفتم و اون ترسه بود به شدت مخصوصا موقع اسم صدا کردن ولی قبول شدم و کلی لذت بردم تا اینکه امتحان فرمان و قبولی اون

    بعد گواهینامه گرفتم و من یک روز درمیون مرتب تقریبا یک مسیری رو پیاده میرم تا پارک جنگلی برای تمرین بعد تو ذهنم میومد که از بابا درخواست کن که ماشینو لازم داری یا نه من برم تا جنگل تمرین کنم و بیام بعد به خودم میگفتم نه بابا من که نمیرم کل جنگل رو دور بزنم همون اوایلش وای میستم تمرین میکنم دیگه این مسیر پیاده روی تا جنگل هم گرم کردنم میشه

    تو دل تابستون البته خخخخخ

    خب از راه رفتن لذت میبرم ولی واقعا یک روزایی بود گرم و حال نداشتم مسیری رو پیاده برم به جای اینکه از پدر درخواست کنم میرفتم اسنپ میگرفتم

    همش اینا ترس از نکنه اتفاقی بیوفته برای ماشین پدرم و عدم مسئولیت پذیری من بود

    بعد یه روز هم ازش درخواست کردم که ماشین رو لازم داری من برم تا جنگل بیام گفت نه و باید تا سه ماه یکی کنارت باشه خب واقعا بهم برخورد چون من رانندگیم خوبه واقعا حواسم به خودم و کارم هست

    و گفتم باشه اها

    دیگه از اون موقع هر بار میگه مثلا تو راه خانه مادربزرگم یا روستامون هستیم میگه رضا بیا بشین میگم نه حال ندارم

    حالا توجیه میاد که نه من سوار ماشین پدرم نمیشم یک اون حرف رو زدم دو ماشینش به درد نمیخوره ولی اصل قضیه اینه که میترسم که مثلا رفتاری از خودم تو رانندگی نشون بدم که پدرم بگه یا ابلفضل یا دخالت کنه یا فکر کنه رانندگی بلد نیستم

    ( اینم بگم از نظر بقیه من خیلی راننده حرفه ایی هستم بقیه منظورم مادرمه هر جا رسید اینو گفته خخخ ) برای همین میترسم این وجه از من خراب بشه

    وقتی که استاد گفت طرف نمیره گواهینامه بگیره چون میترسه ولی توجیه میکنه دیگه مصمم شدم که موقع سفر باشه یا خونه مادر بزرگ باشه یا تا سر کوچه هم باشه از پدرم بخوام که من به جاش بشینم تا بر یکی از ترس های پنهانم غلبه کنم.

    یکی از ترس هایی که برش غلبه کردم و به شدت ذهنم توجیه میکرد همین دویدن تو جنگل بود

    من دویدن رو واقعا دوست دارم یه چیز عجیب و قشنگیه

    خب من نمیدونم یک ماه پیش بود یا بیشتر

    پای چپم احساس ضعف و عدم کنترل یه مقدار داشتم که از خدا هدایت خواستم همین چند روز پیش که چیه این راه حلش چیه و هدایتم کرد که سیاتیک پای چپه که با این ورزش ها خوب میشه و خدارو هزاران مرتبه شکر بسیار بشیار بهتر شده

    ولی اون موقع ضعف پام زیاد بود

    بعد هی این ندای درونیم میگفت بدو

    تو باید بدویی حالشو میده

    و من میگفتم نه بابا کوله رو دوشمه و دوست دارم قدم بزنم از این جنگل و منظره لذت ببرم

    اومدم اینجا که قدم بزنم لذت ببرم ، عجله که ندارم

    بعد میگفت از حرف و نگاه مردم میترسی

    بعد باز همون هارو میگفتم که من میخوام اروم لذت ببرم و عجله ندارم حرف مردم که مهم نیست

    این دیالوگ شاید سه چهار بار تکرار شد تو جای درستش های یعنی من بیرون تو شهر رفتم دور بزنم ولی اینو نگفت ولی وقتی که موقعش توی پارک جنگلی بود شروع میکرد ندای درونیم که بدو بدو بدو

    تا اینکه یک آهنگ خفن پخش شد و من کولمو سفت کردم وقصد دویدن نداشتم که یهو گفت ایول کولت رو هم سفت کردی پس میخوای بدویی حالا وقتشه

    دیگه رفتم دویدم و دویدم

    اولش خودم یه مقدار شوکه شدم چون پام همراهی نمیکرد میخواستم یکم وایستم و به پام ضربه بزنم که احساس ترحم جلب کنم ولی گفتم برو بابا دوباره دویدم

    دویدم اوایل یکم خلوت میشد میدوییدم

    بعد این رفتار اینقدر داره تکرار میشه که یه بار شنیدم مثلا تو نوجون خندیدن و گفتن این چرا اینجوری میره

    من فقط شنیدم و یکم ذهن میخواست توجه کنه من رفتم و روی دویدنم تمرکز کردم نه ناراحت شدم نه گفتم وای نکنه بقیه هم این فکر رو کنم دیگه همه چی تغییر کرده

    خدارو هزاران بار شکر میکنم برای این هدایت هاش این آگاهی ها این ندای درونی که در درست ترین زمان چیزی رو میگه که نیازش داری و خداروشکر یک قلقی از خودم دارم پیدا میکنم که با اون راحت تر میتونم خودمو هول بدم تو ترس هام

    استاد عزیزم ممنونم ازت که این کلا خدا و این آگاهی هایی که از درونت میاد رو بازگو میکنی و خداروشاکرم برای غلبه کردن خانوم شایسته عزیز بر ترسش که نه تنها خودش رو بزرگ تر کرد بلکه داره مارو هم بزرگ تر میکنه

    از جفتتون ممنونم

    و کلام آخر این اهنگی که روی سفر به دور آمریکاست چقدر زیباست آهنگ باران که شدی اصلا دیوانه کنندست

    همیشه شاد و سلامت باشید

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  3. -
    حسن کاظمی گفته:
    مدت عضویت: 2625 روز

    سلام همراهان عزیز.

    درود وسپاس بر استادِ عشق و بانوی پارادایس

    چه صحنه جالبی دیدن پرندگان شما در خونشون برای من تمثیل قومیت های مختلفی رو داره که در صلح در کنار هم زندگی می کنند بدون خودبرتربینی و زورگویی و لطمه رسوندن به هم دیگه بدون اینکه بوقلمون مرغ کوچک را نوک بزنه بدون اینکه خروسی اردکی رو اذیت کنه و همه در صلح و صفا توی لونه شون زندگی می کنند حتی اگه دیرتر در باز بشه و دیرتر غذا و آب بخورن.

    این اختراع شما بابت جمع کردن کود های مرغی(بقول شما دستشویی😊) رو تحسین می کنم و خیلی جالبه هم محیط تمیزتر میمونه و هم از کود شون استفاده و بهره وری بیشتری میشه.

    آفرین بشما استاد هزار فن حریف💪🏻👏🏻

    ✔️راستی استاد جانم یه پیشنهاد دارم براتون☺️👇🏻👇🏻

    💎حتماً از این کودهای مرغی بریزید توی دریاچه برای ماهی ها، ماهیها علف هایی مثل یونجه و کود های حیوانی را به عنوان غذا می خورند و خیلی براشون خوبه این بخشی از تجربه من بوده که دوست داشتم منم سهمی توی پارادایس داشته باشم و اثرگذار و مفید بوده باشم خیلی دوست داشتم اینو به تصویر بکشید و ببینم چون واقعاً دارم لذت میبرم از این همه زیبایی، ممنونم ازتون🌹🙏🏻😘

    اون صحنه رو میبینم که ماهیها از سروکول هم بالا میرن و کودهای مرغی رو با اشتها میخورن و دعامون میکنن😊🐟

    🏊🏻‍♂️ چقدر لذت بردم از پریدن توی آب، بسیار لذتبخشه و خستگی تک تک سلول های بدن آدم در میره، کیف خاص خودشو داره مخصوصاً که قالی سلیمان زیر پات باشه اَلصِ حاله😂🎉💃🏼🕺🏼

    🏳️‍🌈داشتم به این فکر میکردم که چقدر عالی که استاد سال‌ها پیش چنین خونه و جنگل و مکان رویایی و سرسبز و پر از درختهای تسبیح گوی رو به آسمانی رو تصور کرده بود و در مسیر خواسته هاش محکم💪🏻 و با توکل🙏🏻 و ایمان قوی♥️ قدم برداشته🦶🏻 و اونو جذب کرده و الان جزئی از داشته های زندگیشونه🏕️

    من از صمیم قلبم خوشحالم و بهتون تبریک میگم استاد عزیزم و ممنونم بابت اینکه این باور رو در ما ساختی که خواسته ها دست یافتنیه هرچند به ظاهر بزرگ باشند و ممنونم بابت اینکه با نشان دادن این فضا های بسیار زیبا ذهن ما و ظرفیت ما رو بزرگتر می کنید و باور پذیر بودن اونو تقویت می‌کنیم، من به شخصه سلولهای عصبی مغزم رو به وضوح احساس می کنم که دارن به چنین مکان بهشتی زیبایی که همیشه دوست داشته و الان داره میبینه عادتش میدم و شکل میگیره و در تخیلم لذت هایی بسیار بردم احساس کردم الان اونجام و با شما پریدم توی آب و صحبت های شیرین شما را با جان و دل گوش میدم.

    چقدر خانم شایسته عزیز عالی ترسشون رو باز کردن و مثال آرایش کردن رو گفتن و قدرت توجیه کردن را بیان کردن که چقدر میتونه ما را از مسیر رسیدن به خواسته های زیبامون دور کنه، آره واقعاً همین‌طوره. من یادمه که در کسب و کارها و تجربه های گذشته م دقیقا این اتفاق”توجیح” کردن رو تجربه کرده بودم ولی بالاترین لذت زمانی نسیبم می‌شد که خودم وارد عمل می شدم و وارد ترسم می شدم و لذتی بالاتر از تصورم می بردم و می فهمیدم که من چقدر خودمون محروم کردم به خاطر ترس های پوچم.

    از اون به بعد این عهد رو با خودم بستم که تا میتونم تمرین کنم و یادم بیارم👈🏻 هرجا از هرچی ترسیدم برم تو دلش چون یک پاداش عظیمی پشتش نهفته است و مثال ترس های گذشته و بزنم و به خودم بگم که دیدی از فلان موضوع هم می ترسیدی و رفتی توش علاوه بر اینکه ترسی نداشت و اتفاقی هم برات نیفتاد بلکه کلی خیر وبرکت و لذت و تجربه های جدید هم داشت؟؟ و بالاتر از همه اینها اینکه من توانایی ذهنم و ظرف وجودیمو گسترش دادم و پله پله رشد کردم. این عین لذته😇

    به خودم بگم ➖➖➖➖⬅️ آخ جون چالش جدید😊💪🏻

    و خدا میدونه قراره توی این مسیر چقدر لذت های جدیدی رو کشف کنم و بزرگ تر بشم، من می خوام تمام خودمو تجربه کنم👍🏻

    شاد، سلامت و ثروتمند و بااراده باشید🌹

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  4. -
    سمیرا سعیدی گفته:
    مدت عضویت: 1741 روز

    به نام خدای غنی خدای قادر خدای رحمان و رحیم که رحمتش شامل حال همه موجودات عالم شده و سلام بر شما عزیزان گرامی استاد و خانم شایسته دوست داشتنی و بی نهایت مهربان

    نمیدونم چطور باید ازتون تشکر کنم که ما رو با این بهشت سهیم میکنید هر روز بی صبرانه منتظر قسمتی دیگر ازین سریال هستم وقتی قسمت جدیدی میاد ذوق میکنم چای یا قهوه مو آماده میکنم در یک گوشه دنج از خونه می‌نشینم و با بغض نگاه میکنم و لحظه به لحظه وجودم شکر گذاری میشه ازین همه زیبایی آخه چرا این منظره ها تکراری نمیشه من با همه وجودم طلب میکنم جایی مانند این بهشت رو و دیدن شما عزیزان رو .

    چقدر شما خوبین که این سریال رو برای ما آماده می‌کنین چقدر سخاوتمندین هزار بار ممنونم ازتون.

    دیدن مرغ و خروسا، و رفتارهای جالبشون، اون اسب زیبا و متانتش، اون ساختمان و فرایند ساختش که یه عالمه درس داشت، راحتی هر روزه کارها آدم و به وجد میاره چقدر خوبه که روی زیبای زندگی رو نشون آدما میدین خدارو شکر که اونجا مال شماست شما خیلی لایق اونجا هستین براتون آرزوی سلامتی همیشگی و ثروت تمام نشدنی دارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  5. -
    شیما معصومی گفته:
    مدت عضویت: 1488 روز

    سلام وخسته نباشید خدمت استاد عزیز ومریم بانو گرامی من تقریبا همه قسمتهای زندگی در بهشت رو دیدم اما این قسمت دقیقا انگشت روی نقطه ضعف بسیار بزرگم که اون هم ترس از ابه گذاشتین همینطور که از دیدن این قسمت لذت میبردم از ترس تمام بدنم داغ شده بود این ارزوی چندین ساله ی منه که بتونم با این ترس کنار بیام چندین بار تلاش کردم ومربی خصوصی گرفتم اما نتونستم به مریم جون تبریک میگم که تونست به این ترسش غلبه کنه واقعا اینقدر خوشحال شدم انگار خودم توی اب بودم منم امیدوارتر از قبل بیشتر تلاش میکنم واینو بگم که اولین باره که دارم نظر میذارم من همیشه فقط گوش میدم ونگاه مبکنم هیچ موقع اظهار نظر یا سوال نمی کنم همیشه همینطوزی هستم سعی میکنم از طرق گوش کردن ونگاه کردن چندین باره جواب بگیرم نمیدونم کارم درسته یا نه اما این قسمت اینقدر من تحت تاثیر قرارداد کا خواستم نظرمو بذارم که هم تشکر کرده باشم از این همه زحمات بی ردیغ شما استاد عزیز وهمسر گرامی بااین همه محتوای رایگان که در اختیار ما قرار میدین هم یه تبببببریییک خیلی بزرگ به مریم جون بگم واسه شجاعتش

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  6. -
    امیر حسین ترابی گفته:
    مدت عضویت: 2172 روز

    سلام سلام به به امروز یه کلاس عباسمنشی داشتیم توی اب کنار استاد عزیز ومریم جان یه گفتگوی جالب در یک جلسه دورهمی در دریاچه

    تجربه ی بودن در اب زیر ساختمان رفتن دیدن جنگل واطراف رو از داخل اب وروی فوم نشستن ودر اسودگی به صحبت وشنیدن وخندیدن مشغول بودیم

    بحث این جلسه تررس وغلبه بر ترس وتوجیحات بی پایان و همیشگی

    واقعا بودن در اب لذت بخش ترین تجربه های زندگی هست بخصوص تو این دریاچه اب شیرین و وسط این جنگل سرسبز وشنیدن درسها وراهکارهای استاد

    منم دقیقا چون رانندگی میترسم ومسلط نیستم با خواهرم که میرم بیرون با خودم این مدل توجیحات رو همیشه دارم که اره اینقدر پول دار میشم راننده میگیرم وراحت برا خودم میشینم تو ماشین اون رانندگی میکنه به قول شما که خودم رو راحت کنم وبه قول مریم جان اینقدر گفتم که گول خودم زدم و دیگه خودم هم توجیحاتم رو باور کردم

    واقعاا هر قسمت از زندگی که کاری رو که بلد نیستیم یا ترس داریم وخودمونو.میکشیم کنار دقیقا به همین روش عمل می کنیم به جای شناسایی ترس وتوجیحات وغلبه بر اون اتفاقا هر لحظه خودمون رو از اقدام کردم عقب تر میکشیم

    توضیح اینکه چی شد مریم جان پرید توی اب دقیقا کاری هست که اون رنج نرفتن توی اب هست در برابر لذتهایی که میتونه داشته باشه وداره

    رنج گرمای شدید ولذت اون اب خنک دلچسب و لذتی که دائم استاد داره تعریف میکنه اون وقته که ترس غرق شدن با فکت اینکه استاد هست نجاتم میده کلا وزن وسنگینیش رو از دست میده ومریم خانم دلو میزنه دریا ومیپره توی اب

    ونه تنها دیگه بیشتر از این از لذت بودن دراب خودشو محروم نمیکنه بلکا به ما هم این فرصت رو.میده که یه کلاس درس در اب رو تجربه کنیم

    خدای شکرت چه تجربه زیبایی چه حال خوبی وچه درس ویاداوری مفیدی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  7. -
    سعید منصوری گفته:
    مدت عضویت: 2032 روز

    سلام خدمت استاد عزیزو خانم شایسته

    واقعا ممنون از سریال قشنگتون

    یه تجربه درمورد خودم از توجیه کردن بگم

    این تجربه مال دوسال پیشمه

    من

    ادم درون گرایی هستم و از صحبت کردن درجمع همیشه فراری بودم و خودم رو اینجور توجیه میکردم که من درونگرام دیگه این منم و من اینجوری آفریده شدم تا اینکه فهمیدم تو خیلی از کارهام به مشکل برمیخورم و این ارتباطه مخصوصا تو جمع تقریبا برای تمام شغل ها وکارها لازمه واین یه نقطه ضعفه نه ویژگی .و این دقیقا پاشنه ی آشیل منه وشروع کردم به حمله کردن به این نقطه ضعف و هرروز تمرین صحبت کردن درجمع در عمل رو انجام میدادم .باورهای درستشو پیدا میکردم مثل عزت نفس و حرکت میکردم .والان به لطف خدا خیلی پیشرفت کردم حتی تو کارم ارتباطات ثروت و خیلی چیزای دیگه .

    ممنون که بازم اینو یادم آوردین .

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  8. -
    منصور رضایی گفته:
    مدت عضویت: 1686 روز

    سلام بر عشق خودم استاد عباس منش عزیز و خانم شایسته واقعا از شما ممنون و سپاسگذارم واسه این همه زیبایی که از طریق دوربین به ما نشون میدین واقعا هر قسمت که نشون میدین من واقعا روز شماری میکنم واسه قسمت بعد چون واقعا همه جوره روی من تاثیر مثبت داشته و منو دگرگون کرده واقعا ممنون و سپاسگذار شما و خانم شایسته هستم که با این تصاویر زیبا منو دارین هدایت میکنین به سوی زیبایی ها و قشنگی های دنیا استاد عباس منش سپاسگذارم یه مدت که تصویری از پارادایس زیبا رو سایت نمیزارین من واقعا دلتنگ میشم همش و هر ساعت میام سایت رو باز میکنم و منتظر فایل جدید پارادیس میشم خیلی خیلی سپاسگذارم استادعزیز و ممنون و سپاسگذار خداست که شما رو سر راه من قرار داد که با زیبایی ها ‌ قشنگی های دنیا آشنا بشم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  9. -
    مسعود برزگر گفته:
    مدت عضویت: 1326 روز

    خدایا شکرت بابت این همه خوشبختی و عشق.منم یه اعترافی کنم.من بیشتر اوقات خواب میدیدم که رانندگیم افتضاحه و ناشی رانندگی میکنم و تو ضمیر ناخودآگاهم هک شد و یه ترس کوچیکی تو وجودم موند.خواهرزادم یه سمند گرفت که راحت رانندگی می‌کرد.ولی چون من ترس اون خواب تو وجودم بود الکی میگفتم من عاشق رانندگی با ماشینهای کوچیک و جمع وجودم مثل پراید،۲۰۶،رنو.که خواهرزاده گفت دایی تو از اینا خوشت نمیاد چون نسبت به سمند کوچیک ترن و کنترلش راحت تره تو پارک کردن و…..می‌ترسی که با ماشینهای بزرگ رانندگی کنی.دیدم راست میگه من دارم خودم رو گول میزنم و خودم رو پشت توجیهاتی مخفی میکنم.تا اینکه به ترسم غلبه کردن دیدم چقدر راحته رانندگی با ماشینهای مختلف.وقتی رانندگی بلد باشی و کنترلش دستت باشه میتونی هر ماشینی رو با هر ابعادی برونی و حس خوشایند و رهایی میده و غلبه به ترس حس بزرگ تر شدن افکارت میده و میفهمی چه ترس بیخودی بود من رو محروم کرد از لذت.سپاسگزارم.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای:
  10. -
    ملکه قربانی گفته:
    مدت عضویت: 1356 روز

    با سلام خدمت شما استاد گرامی وخانم شایسته عزیز چه طبیعت زیبای وسر سبز ی پر از نعمت و فراوانی چه‌قدر مرغها واردک ها خسته شده بودند انگار از زندان فرار کرده بودند سریع پریدند

    توی آب چه ایده خوبی استاد طراحی کرده بودند

    برای فضولات مرغ ها وچه استفاده خوب از این ها میشد چه چقدر طبیعت بکر وتمیز ی چه خونه ی رویای با اون طراحی جالب واقعا بهشت برازنده ی ش است

    چه جالب بود اون به اصطلاح قالی سلیمان

    که استاد روی اون سوار شدند

    اینکه مریم نازنین توانستند بر ترس‌ها ش

    .غلبه کند و پرید توی آب آفرین دارد

    ما هم باید بتوانیم ترس‌ها یمان را بشناسیم

    وبا آگاهی بر اون ترس‌ها غلبه کنیم

    توی آب چقدر منظرهای زیبا تر وجذاب تر بودند

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 1 رای: