توحید عملی | قسمت 9

دیدگاه زیبا و تأثیرگذار روشا عزیز به عنوان متن انتخابی این قسمت:

استاد چه فایلی بود. چقدر این آگاهی ها به موقع بود. چقدر تلنگر داشت برای من.

نمیدونین استاد چقدر این صحبتها برای من معنی دار بود. دیشب از خدا گله کردم دقیقا عین مادر موسی که نکنه فراموش کردی نکنه یادت رفته نکنه به عهد خودت وفا نکنی.

ما بخاطر اون ایمانی که در وجودمون گذاشتی یه قرارداد رو کنسل کردیم خودت بهمون گفتی قدم اول اینه از این شرک رها بشید از این شخصی که فکر میکنه روزی دهنده اونه فکر میکنه ما بنده اش هستیم خودت گفتی اینو بزارید کنار تا من قدمهای بعدی رو نشون بدم. قدم خودمونو برداشتیم خدایا الان منتظر قدم از سمت تو هستیم منتظر اون قراردادت هستیم که بعد از این قدم بهمون نشون دادی ما چقدر شکرت کردیم که چه خوب هدایت خدا رو درک کردیم و رفتیم پای قرارداد و صحبتها کردیم و تعریفها شنیدیم و اما هنوز خبری از عقد قرارداد نیست. اینجا دیگه کاری از دست ما نیست ما باید منتظر بمونیم که اونا خبر بدن ما قدممون رو برداشتیم و الان نوبت توئه… خدایا نکنه تو یادت رفته باشه و… 

آخ که چند روزه ترس همه وجودمو گرفته که اگر خدا جونم بهم لطف نکنی نابود میشیم. دقیقا عین مادر موسی ترسهامو بهت گفتم و ازت کمک خواستم ازت راهنمایی و هدایت خواستم.

دیشب با همسرم دقیقا این گفته رو کردیم من بهش گفتم اگه نشه چی؟ اگه جواب نده جی؟ اگر فراموش کرده باشه چی؟

همسرم ایمانش از من بیشتره گفت من دارم نشونه ها رو میبینم و فکر میکنم تو مسیریم.

شب خوابیدیم نصف شد با سرفه های شدید همسرم بیدار شدم که گفت یهو نفسم تو خواب رفت و نمیتونستم نفس بکشم. این اتفاق یه تلنگر بود برام که ای بنده ی من حتی نفست هم از منه آیا تو شکر نفست رو میکنی؟ همون موقع شب به همسرم گفتم واقعا که هر نفسی که میره و میاد دو تا شکر واجب داره اما ما هیچ شکر گذاری نمی کنیم.

ما بسی گم گشته، باز آورده‌ایم

ما، بسی بی توشه را پرورده‌ایم

میهمان ماست، هر کس بینواست

آشنا با ماست، چون بی آشناست

صبح داشتم میرفتم سرکار پشت فرمون شروع کردم به شکرگزاری از نفس هامون. نفسی که میتونست بره و نیاد. اشک میریختم و شکر میکردم. بهش گفتم خدایا قانون تو هیچ ردخوری توش نداره برای همه مثل هم داره کار میکنه اما بهمون بگو که مشکلمون کجاست که گیر کردیم رو این پله؟!

ایمنی دیدند و ناایمن شدند

دوستی کردم، مرا دشمن شدند

فکر میکنم بهم گفت که مشکل از شکرگزاریه که چند وقته نداریمش توی رفتارمون. چشممون به چیزیه که نداریم و منتظر اومدن اون هستیم تا اینکه به خاطر داشته هامون سپاسگزار باشیم. همین موقعیت الانی که توشیم زمستون آرزومون بود خدایا اما الان تابستون یادمون رفته. اره خدایا ما یادمون رفت تا شکر همین چیزهایی که داریم رو بکنیم و تو چقدر خدای خوبی هستی که با وجود فراموشی ما هنوز با ما حرف میزنی و هنوز با ما هستی. آخ که این تیکه شعر رو شنیدم چقدر خجالت کشیدم نمیدونی استاد یعنی آب شدم از خجالت (ما بخوانیم، ار چه ما را رد کنند/ عیب پوشیها کنیم، ار بد کنند).

آره منه بنده ات فراموش کردم ازت تشکر کنم اما تو چه خدایی مهربونی هستی که ما رو یادت نمیره اگر حتی بدی ببینی.

اتفاق دیشب و این فایل صبح امروز، قشنگ حرف زدن خدا بود با من. 

استاد اونجا که گفتید ” هدایت شما برماست” من یعنی موندم که خدا داره چطوری باهام حرف میزنه. خدا جونم پیام دریافت شد. ممنون که حرف دیشبم رو شنیدی که ازت خواستم هدایتم کنی و تو صبح نشده جوابم رو دادی.

ما که دشمن را چنین میپروریم

دوستان را از نظر، چون میبریم

اینجا دیگه اشکم ریخت.

منتظر خواندن نوشته تأثیرگذارتان هستیم
  • نمایش با مدیاپلیر کلاسیک
  • فایل تصویری توحید عملی | قسمت 9
    574MB
    38 دقیقه
  • فایل صوتی توحید عملی | قسمت 9
    37MB
    38 دقیقه
توجه

این فایل تا مدت محدودی به صورت رایگان قابل استفاده است. در صورت نیاز آن را دانلود کرده و روی سیستم خود ذخیره نمایید.

1020 نظر
توجه

اگر می‌‌خواهی تجربیات خود را درباره موضوعات این فایل بنویسی، لازم است عضو سایت شوی و اگر عضو هستی، می‌توانی با ایمیل و رمز عبورت از اینجا وارد سایت شوی.

بازکردن همه‌ی پاسخ‌هانمایش:    به ترتیب تاریخ   |   به ترتیب امتیاز
    تعداد کل دیدگاه‌های «Ehsan Moqadam» در این صفحه: 5
  1. -
    Ehsan Moqadam گفته:
    مدت عضویت: 1985 روز

    به نام خالق عشق و زیبایی

    سبحا‌ن‌الله

    پرودگارا لحظه‌ای ما را به حال خودمان وامگذار

    این فایل این آیه رو برام تداعی کرد:

    وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنَادَى فِی الظُّلُمَاتِ أَنْ لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ ﴿87﴾

    و ذوالنون را [یاد کن] آنگاه که خشمگین رفت و پنداشت که ما هرگز بر او قدرتى نداریم تا در [دل] تاریکیها ندا درداد که معبودى جز تو نیست منزهى تو راستى که من از ستمکاران بودم (87)

    فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذَلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ ﴿88﴾ پس [دعاى] او را برآورده کردیم و او را از اندوه رهانیدیم و مؤمنان را [نیز] چنین نجات مى‏ دهیم (88)

    درود خدا بر استاد عزیزم، بانو شایسته بهشتی و همه دوستان بزرگوارم در این مسیر زیبای بی‌انتهای الهی

    سایت رو که باز کردم و عکس فایل جدید رو دیدم فقط یه کلمه اومد بر لبم: سبحان‌الله

    سپاس خدا را که این رو امروز به من هدیه داد.

    چقدر این عکس باشکوه و بهشتی است.

    همیشه وقتی یه همچین فایل‌های تکان‌دهنده‌ای را می‌شنیدم هی به خودم تشر میزدم که آقا به خودت بیا، جمع و جور کن خودت رو، تا کِی شرک؟ تا کِی کفر؟ تا کِی قدرت دادن به این و اون، تا کِی نادیده گرفتن هداست خدا و اصرار به پیش‌روی در مسیر اشتباه، یعنی احساسم در فایل‌های گذشته به‌ویژه فایل‌های توحید عملی به‌نوعی احساس حقارت در برابر معبود بود اما این بار همه چیز برام متفاوت بود.

    این‌بار به خودم تشر نزدم بلکه خودم رو تحسین کردم، به خودم آفرین گفتم. خداوند با تمام عظمتش وقتی مارو خلق کرد به خودش آفرین گفت اما چقدر راحت ما به‌خاطر اشتباهاتمون خودمون رو سرزنش می‌کنیم.

    خداروشکر می‌کنم که رحمت خدا توشه راهم شده و با این مسیر همراه شدم و دارم از این آگاهی‌ها نوش جان می‌کنم.

    مگه خدا بنده خودش رو نمی‌شناسه؟

    مگه حواسش نیست چجوری با بنده خودش رفتار کنه؟

    مگه تا حالا یه بار شده به‌خاطر خطاهامون ما رو قضاوت کنه یا به زور بخواد ما رو در یه مسیری قرار بده؟

    نه، خداوند مبراست از این رفتارهای انسان‌گونه.

    اگر خطا رفتم

    اگر جاهل شدم

    اگر قدرت دادم به غیر خدا

    اگر تسلیم نبودم

    نه از قصد

    از روی ناآگاهی بوده

    امروز بهتر از همیشه قانون مدارها را درک کردم.

    درک خداوند و توحید هم طبق مدار اتفاق میفته. خداوند به حال من آگاهه، خودش باید هدایتم کنه، من اگر بلد بودم که تا الان کرده بودم دیگه نیازی نبود بیام بنویسم. چقدر ساده خودم رو از لذت مصاحبت با خدا محروم کرده بودم فقط برای اینکه نسبت به خودم احساس گناه داشتم.

    به خودم گفتم این همه خداوند تو قرآن خودش رو تبدیل کننده بدی‌ها به خوبی‌ها معرفی کرده انگار کسی حواسش نیست.

    خطاهای ما جزئی از مسیر انسانیمونه.

    منظورم نیست وقتی به آگاهی میرسیم که مسیر درست چیه عمداً در مسیر غلط پا بگذاریم اما حتی در اون مواقع هم خدا باز همراه ماست و می‌خواد یه پله بیشتر بهش نزدیک بشیم.

    رابطه ما با خدا خیلی صمیمی‌تر از اونیه که فکرش رو می‌کنیم.

    چه جاهایی که کمرم داشت می‌شکست،

    آبروم داشت میرفت،

    ایمانم ضایع می‌شد، اما

    به دادم رسید، من فراموشش کردم، اما

    فراموشم نکرد، یه بار نگفت عجب بنده‌ایه ها

    هر چی بهش لطف میکنی سرش نمیشه، نه

    گفت عیب نداره این هم جزئی از مسیرشه،

    این از قصد این کارو انجام نمیده، آگاه نیست،

    باید این مسیرو بره تا به آگاهی برسه واسه همینه دوستش دارم. واسه همینه خودم رو توبه‌پذیز بهش معرفی کردم، من همیشه واسه این بندم چراغ سبزم روشنه.

    خدایی که تو جلسه 4 کشف قوانین معرفی شد همون ارتباطی بود که سال‌ها نمی‌تونستم پیوند صحیحی بین خودم و‌خودش ایجاد کنم.

    هر جا که احساس قدرت میکردم مغرور میشدم یا میترسیدم ازینکه نخوام جای خدا باشم و هربار که کارو به خدا می‌سپردم نگران میشدم که نکنه دارم تنبلی میکنم.

    یاد عیسی افتادم:

    وَإِذْ قَالَ اللَّهُ یَا عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ أَأَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونِی وَأُمِّیَ إِلَهَیْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قَالَ سُبْحَانَکَ مَا یَکُونُ لِی أَنْ أَقُولَ مَا لَیْسَ لِی بِحَقٍّ إِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِی وَلَا أَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِکَ إِنَّکَ أَنْتَ عَلَّامُ الْغُیُوبِ ﴿116﴾

    و [یاد کن] هنگامى را که خدا فرمود اى عیسى پسر مریم آیا تو به مردم گفتى من و مادرم را همچون دو خدا به جاى خداوند بپرستید گفت منزهى تو مرا نزیبد که [در باره خویشتن] چیزى را که حق من نیست بگویم اگر آن را گفته بودم قطعا آن را مى‏ دانستى آنچه در نفس من است تو مى‏ دانى و آنچه در ذات توست من نمى‏ دانم چرا که تو خود داناى رازهاى نهانى (116)

    مَا قُلْتُ لَهُمْ إِلَّا مَا أَمَرْتَنِی بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبِّی وَرَبَّکُمْ وَکُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهِیدًا مَا دُمْتُ فِیهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّیْتَنِی کُنْتَ أَنْتَ الرَّقِیبَ عَلَیْهِمْ وَأَنْتَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ شَهِیدٌ ﴿117﴾

    جز آنچه مرا بدان فرمان دادى [چیزى] به آنان نگفتم [گفته‏ ام] که خدا پروردگار من و پروردگار خود را عبادت کنید و تا وقتى در میانشان بودم بر آنان گواه بودم پس چون روح مرا گرفتى تو خود بر آنان نگهبان بودى و تو بر هر چیز گواهى (117)

    إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبَادُکَ وَإِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنْتَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ ﴿118﴾

    اگر عذابشان کنى آنان بندگان تواند و اگر بر ایشان ببخشایى تو خود توانا و حکیمى (118)

    قَالَ اللَّهُ هَذَا یَوْمُ یَنْفَعُ الصَّادِقِینَ صِدْقُهُمْ لَهُمْ جَنَّاتٌ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِینَ فِیهَا أَبَدًا رَضِیَ اللَّهُ عَنْهُمْ وَرَضُوا عَنْهُ ذَلِکَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ ﴿119﴾

    خدا فرمود این روزى است که راستگویان را راستی‏شان سود بخشد براى آنان باغهایى است که از زیر [درختان] آن نهرها روان است همیشه در آن جاودانند خدا از آنان خشنود است و آنان [نیز] از او خشنودند این است رستگارى بزرگ (119)

    خداوند خودش از درون ما خبر داره، صاحبا اختیار ماست. ممکنه در این مسیر گه‌گاهی به خاکی بریم اما دوباره به مسیر برمی‌گردیم، این فایل‌ها و این آگاهی‌ها گواه این ادعاست.

    اگر من خواسته‌ای دارم باید از تمام وجود بخواهمش و باور کنم که می‌شود و من خالق زندگی خودم هستم و خداوند جهان را به‌اینگونه طراحی کرده و این قدرت را در اختیار من قرار داده چون عادله چون حق انتخاب رو به بندگان داده و چون عادله دخالت نمیکنه در انتخاب بندگان و باید ترمزهای خودم رو بشناسم.

    ترمزهای من درواقع همون رگه‌های شرکیه که اجازه نمیده رب من کارش رو به‌درستی انجام بده، نه به این معنا که خدا قادر نیست، من با این افکار اجازه هنرنمایی به خدا نمیدم.

    می‌خوام کسب‌وکارم رشد کنه؟ چی شده ترمز من؟ به کی دارم قدرت میدم؟

    می‌خوام روابط دلخواهم رو داشته باشم؟ چه چیزهایی تو ذهنم بت و بزرگ شده؟

    می‌خوام زندگی بهتری رو در همه ابعاد تجربه کنم؟ چه چیزهایی باعث شده نور هدایت الله رو نبینم؟

    باید اعتراف کنم.

    یه عمر برای بقیه خواستم نه برای خودم نه برای خدا

    یه عمر برای بقیه کار کردم نه برای خودم نه برای خدا

    یه عمر خواستم بقیه رو راضی نگه دارم نه خودم رو نه خدارو

    من و خدا جدای از هم نیستیم، رضایت من رضایت خداست

    من اگر میگم می‌تونم چون خدارو باور کردم

    چون همون لحظه تو قلبم و در خلوت خودم میگم که خدایا من نمیدونم من نمیتونم من ناتوانم اما مطمئنم تو میتونی چون سعی میکنم تسلیم باشم

    من عاشق این کلمه تسلیم هستم، این اوج اعتراف به قدرت و یگانگی خداست.

    اما یاد گرفتم با خودم آشتی کنم خودم رو دوست داشته باشم به خودم سخت نگیرم

    من انقدر ارزشمند هستم برای خدا که دارم نفس میکشم دارم این آگاهی‌ها رو می‌شنوم دارم زیبایی‌های این جهان رو میبینم، هر وقت هم که خدا بخواد بیشتر کیف کنیم از این دنیا میرم اما خوشحالم تا روزی که بودم سرم جلوی قدرتش پایین بوده، آره، یه جاهایی گردن کلفتی کردم براش، شکایت کردم بهش، احساس کردم عادل نیست، اما حالا خوشحالم، خوشحالم که مسیرو پیدا کردم. میدونم نجواهای شیطانی هست، میدونم مسائل همیشه هستند، اما خدای من هر لحظه داره تو قلبم و زندگیم بزرگ‌تر و پررنگ‌تر میشه، مثه بچگی‌هام که اصلاً نه میدونستم شرک چیه نه کفر، یه موحد واقعی بودم، هیچ چیزی غمگینم نمی‌کرد،هرچقدرم از یه چیز ناراحت میشدم به ثانیه نمیشد ورق برمی‌گشت و لبخند میزدم یه جوری که اصلاً انگار نه انگار که تا یه ثانیه پیش داشتی زار میزدی، اون موقع خیلی طبیعی‌تر بودم و باز می‌خوام که اونجوری باشم.

    خوشحالم جایی هستم که دوستانی هستند که این حرف‌ها را متوجه می‌شوند و این عین لطف خداست.

    یاد یه جمله‌ای در یکی از کتاب‌های پائولو کوئیلیو افتادم که می‌گفت: خوبیه تیمارستان‌ها اینکه دیوونه‌ها احساس نمی‌کنند کارهاشون عجیب غریبه چون همه مثل هم رفتار می‌کنند چون خود واقعی بودن برای همه عجیبه.

    موحد بودن برای همه دیوونگی حساب میشه به همین خاطر به محمد و همه پیامبرا می‌گفتن: دیوونه.

    چون حرف‌هایی که میزدن براشون عجیب غریب بود، انقدر به همه چیز و همه کس قدرت داده بودن که باورشون نمیشد قدرت تنها دست یکی باشه، باور نمی‌کردن تنها راه خوشبختی تسلیم شدن و تسلیم بودن در برابر این قدرته. باور نمی‌کردن خدا ازشون روزی نمی‌خواد و بدون هیچ مزدی بهشون روزی میده واسه همین برای خودشون بت‌خانه‌های پر زرق و برق می‌ساختند و انواع جواهرات و نذریات رو تقدیم بت‌ها میکردن، بله، یه همچین اربابی داشتن براشون غیرقابل تصور بود چون تمام عمرشون رو اسیر دیگران بودند به‌ازای اینکه قوتی داشته باشند که فقط زنده بمونند و جایی که از سرما و حمله حیوانات در امان باشند بدون هیچ عزت و قربی اما حالا یکی میاد میگه عزت از خداست شما ازون بخواهید کلید گنج‌ها و هر چه در آسمان‌ها و‌ زمین و بین آندوست همه از آن اوست، همه را بهتون به هر اندازه که بخواهید میده چون نمیدیدنش باورش نمیکردم و زندگی فلاکت‌بارشون براشون ارزشمندتر بود چون اربابشون رو میتونستن ببینند اما نمیدونستن که بابا خودشون و اربابشون و هرچه در عالم هست رو او آفریده.

    غیر ازین در این فایل نمیشه انتظار داشت و جور دیگه‌ای نوشت و در توحید عملی از توحید نگفت.

    ایمان یعنی همین حال خوب

    الا بذکرالله تطمئن‌القلوب

    چی از این ارزشمندتر که قلبمون با یاد خدا آروم بگیره؟!

    ای گدایانِ خرابات خدا یارِ شماست

    چشمِ اِنعام مدارید ز اَنعامی چند

    خداروشکر برای این اشعار فوق‌العاده پروین،

    برای این تفسیرهای بی‌نظیر و توحیدی استاد

    برای این همه نعمت و همزمانی‌های فوق‌العاده

    برای این باران رحمت

    یادم میاد هربار که می‌خوام تسلیم شدن بیشتر را درک کنم این شعرهای پروین رو که استاد تفسیر میکنند گوش میدم و دوباره تسلیم میشوم و از همونجا همه چیز درست میشه

    الانم همینه

    چه دعاهای قشنگی استاد یادمون دادی

    خدایا به من قدرت سپاس‌گزاری بیشتر رو عطا فرما

    قدرت تسلیم بیشتر، سرم جلوی تو پائین باشه همیشه.

    خدایاشکرت برای این همه نعمت.

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 45 رای:
  2. -
    Ehsan Moqadam گفته:
    مدت عضویت: 1985 روز

    درود بر شما سید علی جانم

    خداروشکر می‌کنم که در این سایت عزیزانی مثل شما هستند

    از چنین استادی غیر از این هم توقعی نیست

    حکایتی که از کتاب تذکره‌الاولیا ‌بیان کردی خیلی برام تکان‌دهندست همیشه، واقعاً اگر ما همه جا خدا را همراه خودمون ببینیم دیگه هیچ احساس بدی هیچ وقت بهمون دست نمیده.

    نگرانی، ترس، اندوه و تمام احساسات نامناسب برای اینکه ما خدارو در تمام لحظات زندگیمون احساس نمی‌کنیم.

    فایل امروز بهم یادآور شد که توحید یعنی در همه حال به خدا فکر کنی، خدا را همراه خودت ببینی.

    همه ما وقتی داریم رو خودمون کار می‌کنیم حالمون خوب میشه اما در عمل که میرسه دچار تردید میشم و گاهاً مثل گذشته عمل می‌کنیم.

    بسیار با عمل‌گرایی موافق هستم و به‌نظرم اصلاً توحید در عمل معنا میشه.

    یعنی این توحید زمانی معنا میشه که ما عمل کرده باشیم که این عمل ابتدا در ذهن شروع میشه یعنی وقتی ما خوب روی ذهنمون کار کرده باشیم، انگیزه‌ها رو زیاد کنیم و ترمز‌ها رو کم عمل اتفاق میفته.

    هیچ انسان تنبلی به نظر من وجود نداره، تمام این تنبلی‌هایی که ما داریم به‌خاطر انگیزه کم و ترمزهای بسیاره.

    توحید همینجا کار میکنه. زمانی که انگیزه داری، ترمزها رو هم حس میکنی اما حرکت میکنی و همین حرکت ترمزها رو کم میکنه خود به خود.

    باز هم از شما دوست عزیزم سپاس‌گزارم که انقدر قشنگ می‌نویسی و نکات فوق‌العاده‌ای رو همیشه یادآور میشی

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 48 رای:
  3. -
    Ehsan Moqadam گفته:
    مدت عضویت: 1985 روز

    درود بر سعیده جان بهشتیم گلی از گل‌های بهشت، عکست هم که دقیقاً گویای همین موضوعه

    انقدر فرکانست قدرتمند و توحیدی بود که نمیشه بهشت رو یادآور نشد

    فایل‌های استاد به کنار، نوشته‌های بی‌نظیر عزیزانی مثل شما یاد الله را بیش از پیش در وجودم زنده میکنه.

    خوشا به سعادتت

    خداروشکر کامنت شما و درکش رو روزیم کرد

    تک تک آیات و جملاتی که در این نوشته متذکر شدی قلبم رو جلا داد

    سلام بر تو در عاشورا

    57 سال حسین‌بن‌علی از خدا عمر گرفت و در یک روز نمایان کرد هرآنچه اندوخته بود

    عاشورا حاصل 57 سال کنترل ذهن و ایمان حسین به ربوبیت الله بود

    دیدی اعدادی که در روزشمار حضور ما در سایت نشان داده میشه چقدر حالمون رو خوب میکنه چقدر کیف می‌کنیم از اینکه مثلاً 10-100-500-1000 یا 5000 روز عضو سایت هستیم، ازینکه خدارو شناختیم توحید رو شناختیم قانون رو شناختیم و سعی کردیم ذهنمون رو‌ کنترل کنیم و به اندازه‌ای که تلاش کردیم نتیجه گرفتیم.

    اصلاً کاری به عزاداری‌ها و اتفاقاتی که الان داره میفته و دیگران دارن با خودشون چیکار می‌کنند ندارم،

    این‌ها نباید ما رو از اصل دور کنه و به حاشیه ببره.

    عاشورا برای من مصداق بارز تسلیم بودن در برابر ربه، گذشتن از جان و مال و فرزند به‌جای اینکه اندوهناک باشه عبرت‌انگیزه.

    خود من یه ایده رو اجرا میکنم نتیجه دلخواهم رو نمیده همون لحظه به قانون و خدا و هر چی که هست شک میکنم، چطور میشه یه آدم یه همچین اتفاقاتی براش بیفته و یه لحظه هم تردید نکنه به راه و ایمانش چون از پدرش یاد گرفته که در محراب گفت: فزت و رب‌الکعبه

    همزمانی این فایل استاد و این واقعه برای من به شخصه خیلی پندآموز بود.

    اسمش حسین و منشش عباس

    مگر میشه تضادی پیدا کرد بین مسیر این حسین و آن حسین؟!

    سال‌ها تو هیئت‌ها در بین شور حسینی غرق بتی شدم که همه بهش توسل می‌کردن

    امروز درخانه‌ام به‌یاد آوردم که شهادت حسین رساندن پیام تسلیم تنها و تنها در برابر رب بود و خدارا شاکرم که به این مسیر هدایت شدم.

    واقعاً نمی‌تونستم نیام و نگم از درس‌های این روز

    خداروشکر می‌کنم که خدا داره شعور واقعی تسلیم بودن رو بهم آموزش میده.

    شعور واقعی سپاس‌گزاری

    صلاه در دل میدان جنگ به یادمون میاره که در سخت‌ترین شرایط هم اگر در برابر خدا سر به سجده بگذاریم رستگار می‌شویم، حسین این کار رو انجام داد تا ذهنش رو کنترل کنه، تا جاهل نباشه و احساساتش بر منطقش غلبه نکنه، تا وعده انا لله و انا الیه راجعون فراموش نکنه.

    تا به یاد بیاره کسی که سرش جلوی رب پائینه خدا سرش رو در برابر تمام عالم سرافراز میکنه

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 22 رای:
  4. -
    Ehsan Moqadam گفته:
    مدت عضویت: 1985 روز

    درود بر شما زهرا جان

    احسنت بر شما بانوی عزیز که انقدر شجاع هستی

    شجاعت نشانه ایمانه و تحسین می‌کنم که در جمع دوستان باایمانی چون شما هستم

    چقدر حست زیباست

    46 سال زندگی و 1 روز زندگی از طعم رهایی و ایمان و توحید و آزادگی. آن 46 سال کجا و این یک روز کجا

    داستانی که از کودکیتون تعریف کردید من رو یاد خاطرا‌تی مشابه از خودم انداخت زمانی که حتی قدرت تکلم هم نداشتم درحالی که در کنار رود مشغول بازی بودم و خانواده‌ای کمی انورتر هستند لحظه‌ای جریان تند رود مرا با خود میبرد و خداوند زبان من می‌شود و پدرم لحظه‌ای هشیار می‌شود و با دستش مرا نجات میدهد، دست پدرم دست خدا بود، خدا فرصت حیات داد از شهد شیرین توحید نوش جان کنم

    خدایا سپاس‌گزار تو هستم

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 10 رای:
  5. -
    Ehsan Moqadam گفته:
    مدت عضویت: 1985 روز

    درود بر شما امیرحسین جان

    چقدر فرکانس گپ و گفتت با خدا قدرتمند بود بر دلم نشست

    من رو یاد نجواهای علی در دعای کمیل انداخت

    یه فراز هست در این دعا که میگه

    ای سرورم و معبودم و مولایم، آیا آتش را بر صورت‌هایی که برای عظمتت سجده‌کنان بر زمین نهاده شده چیره می‌کنی و نیز بر زبان‌هایی که صادقانه به توحیدت و به سپاست مدح‌کنان گویا شده و هم بر دل‌هایی که بر پایه تحقیق به خداوندیت اعتراف کرده؛ و بر نهادهایی که معرفت به تو آن‌ها را فراگرفته تا آنجا که در پیشگاهت افتادگی کرده و به اعضایی که مشتاقانه به‌سوی پرستشگاه‌هایت شتافته‌اند و اقرار کنان جویای آمرزش تو بوده‌اند، شگفتا این همه را به آتش می‌سوزانی!

    هرگز چنین گمانی به تو نیست و از فضل و احسان تو چنین خبری داده نشده

    حال عجیبی دارم این روزها دوست من، حسی شبیه لالایی‌های مادری که فرزندش از بی‌تابی سرش رو به دامانش گذاشته، خدایی که از هر مادری به تو نزدیک‌تره

    یه مادر وقتی یه ذره دیر میکنی یا یه چیزی میشه 100 بار بهت زنگ میزنه، بعد خدا تو این شرایط که صداش میزنی میشه جوابت رو نده؟

    سپاس‌گزار خدایی هستم که ما رو در این مسیر زیبا قرار داد

    میانگین امتیاز به دیدگاه بین 13 رای: